تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب ابر شهید
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

بسم رب الشهداء و الصدیقین

چشم حسین به چند نفر افتاد که کنار جاده ایستاده بودند. یک زن و سه بچه که پیرمردی آنها را همراهی می کرد. چند متر جلوتر ایستاد و دنده عقب گرفت.

چرا ایستادی؟

ببین کجا می روند؟

جولا با تعجب به حسین نگاه کرد. گفت: «ولی ما کار داریم.»

چه کاری بهتر از این؟ مقل اینکه فراموش کرده ای ما برای چه با عراقی ها می جنگیم. همه تلاش ما ایجاد امنیت برای این هاست.

جولا پیاده شد و به زبان عربی پرسید: «کجا می روی پدر؟»

نعمه

بیایید بالا می رسانمتان.

حسین در را باز کرد و به جولا گفت: « برو پشت فرمان تا اینها سوار شوند.»

جولا پشت فرمان نشست. حسین اول پیرمرد و بعد زن و سه کودک را سوار کرد. در را بست، خود پشت وانت نشست و به جولا اشاره کرد که حرکت کند. باد سردی می وزید. زیپ کاپشنش را تا آخر بالا کشید. حسین پشت پنجره چمپاته زد تا از شر باد خلاص شود...


الهی! به حرمت خون شهدا،کمکمون کن که در مسیر رسیدن ب قربت ثابت قدم باشیم.

الهی!به حرمت خون شهدا، کمکمون کن چون شهدا خودخواه و مغرور نباشیم.

الهی!دستم را بگیر، که هر که ترا دارد، دگر دادرسی نخواهد.

خدایااااااااااااااااا! کمکم کن ک فقطططط

ترا طلب کنم...

*

*

*

شادی ارواح مطهر شهدای هویزه...صلوات...


*یازهرا*

 


 


 





برچسب ها :
شهید ,  علم الهدی ,  هدف ایجاد امنیت ,  ایثار , 

 

« چپ و راست می رفتندومی آمدندکه باهنربابچه کمونیست هامی گردد.وقتی باآن جوان کمونیست می دیدندش که شوخی و خنده ... - حاج آقا در شأن شما نیست که با این ها باشید ! دست گذاشته بود روی شانه های طرف و گفته بود : -

*هنر این است که این ها را به راه بیاوریم که اگر نتوانستیم همه جوانهای ما را کمونیست می کنند ...

«شهید محمد جواد باهنر»

*یازهرا*




برچسب ها :
شهید ,  باهنر , 


بسم رب الشهداء و الصدیقین

جمال محمد شاهی از جمله شهدایی بود که خیلی دوس داشت گمنام شهید بشه، بالاخره در عملیات والفجر 4 در ارتفاعات غرب، به آرزویش رسید. اما...

راوی برادر شهید جمال محمد شاهی:

بعد مدتی که از جمال خبری نبود. مادرم بی تاب و بیقراریش زیاد شد. تا اینکه یکی از دوستان جمال به محل آمده بود. می گفت: مطمئن هستم که جمال زنده است. مجروح شده و بزودی برمیگرده. اونقده خوشحال بودم که نمی دونستم چ کنم. احمد آقا اون روز در دفتر بسیج محل، مشغول نوشتن پلاکارد بود: ***عروج خونین شهید جمال محمد شاهی را...***

گفتم: احمد آقا ننویس! خبر خوش خبر خوش و ماجرای برادرمو گفتم... اما دیدم احمد آقا، اصلا خوشحال نشده بود؛ سرش را پایین انداخت و مشغول نوشتن ادامۀ جمله شد. گفتم: احمد آقا ننویس، مگه نشنیدی، جمال زنده است. اگه مامانم این پلاکارد رو ببینه، دق می کنه.

سرش رو بلند کرد و گفت: من جمال شما رو دیدم. توی بهشت بود. همان دو ماه پیش موقع عملیات شهید شده. انگار آب سردی روی من ریخته باشن، همه غمها بسراغم اومد...آب دهانمو فرو بردم و گفتم: داداشم حرف دیگه ای نزد؟

احمد آقا سرشو بلند کرد و ادامه دا: چرا به من گفت: " دو ماه برام نماز قضا بخون. منم چند وقتیه که شروع کردم..."

مراسم یادبودی برای جمال در مسجد برگزار کردیم. احمد آقا همه بچه ها رو برا شرکت در مراسم جمع کرد و خودش هم بسیار مودب در مسجد نشسته بود. بعدها وقتی ازش درباره این مسئله پرسیدم گفت: مولای ما امام زمان(عج) در مراسم ختم شهید جمال حضور داش. برا همین اصرار داشتم همه بچه ها شرکت کنند.

بعدها یکی از دوستان جمال که در قم سکونت دارد تماس گرفت و گفت:

جمال را در عالم رویا دیده ام. جمال گفت: « ما با کاروان شهدای گمنام برگشته ایم و در مجاورت مسجد جمکران، بالای کوه خضر حضور داریم.»

من بعدها شنیدم که آیت الله حق شناس دربارۀ اهمیت نماز به کلام احد آقا روی منبر استناد میکردند که:

« داداش جون، نماز اینقده اهمیت داره که اون شهید میاد به دوستش میگه دو ماه برای من نماز بخون، حتی شهید هم نمی خواد حق الله به گردن داشته باشه.»





برچسب ها :
شهید ,  شهید جمال محمد شاهی ,  اهمیت نماز ,  شهدای گمنام ,  شهید احمد نیری , 

موضوع :
شهدا ,  اعتقادی ,  تربیتی ,  اخلاقی ,  خاطرات , 

هوای شهر بهاری ولی غم انگیز است.....

بهار اگر تو نباشی شبیه پاییز است....

 

نـــــــــــوروز روز ظهــــــــــور توســـــــــــت آقــــــــــــــــــا جـــــــــــــــــــان

به قول حاج سعید: و امــــا فاطمیه....

به کار علی گره انداخت گره های کفنت...

او که گره گشای عالمی است

این بار باید ببندد گره های کفنت را...

 

خـــــــاک نوشتــــــ:

 

چه کسی میگوید بهشت همیشه باید سرسبزباشد....

 

اینجا بهشت خاکی ست....

 

خاکی خاکی....

 

مثل چادر مادرمان...

http://media.snn.ir/original/1393/11/25/IMG08423934.jpg

 

خط مقدم کارها گره خورده بود خیلی از بچـه ها پرپر شده بودند

خیلی مجروح شده بودندحاجی بی قرار بود اما به رو نمی آورد

خیلی ها داشتند باور میکردند اینجـا آخـرشه یه وضعی شده بود عجیب تو این گیر و دار حاجی اومد بیسم چی را صدا زد.

حاجی گفت : هر جور شـده با بی سیـم تورجی زاده را پیدا کــن (شهید تورجی زاده فرمانده گردان یازهرا ) مداح با اخلاص و از بـچه های لشکر بود.

 

خلاصه تورجی را پیدا کردند…

 

حاجی بیسم را گرفت با حــالت بغـض وگریه از پشت بیسیم گفت تورجی چند خط روضه حضرت زهرا برام بخون. تورجی فقط دوبیت  زمزمه کــرد که دیدم حاجی از هوش رفت خدا میدونه نفهمــیدیم چی شد وقتی به خودمون اومدیم دیدیم بچه ها دارند تکبـیر میگند…

 

خط را گــرفته بودند عراقی ها را تارومار کردند: تورجی خونده بود :

 

               در بین آن دیـوار و در                     زهرا صــدا میزد پدر
               دنبال حـیدر می دوید               از پهلــویش خون می چکید…

 

 

http://s5.picofile.com/file/8115517692/s_IdYXgql1H_H0_iuoDJKA.jpg

 

...خسته ام از این تکرار...

...دلم حریم امنی می خواهد...

...مرا بخوان به سرزمین آرامشت...

 

و

ای که مرا خوانده ای

راه نشـــــــــانــــــــــم بـــــــــده...

*

*

*

فــاطـــــمیه تسلیت، عیــــــــدتون مبارک...

تا شهــــــــــادت...

 

نه خسته ایم و نه ناامید
 
به هدفمان و راهمان اعتقاد داریم!
 
مبارزه ادامه دارد . . .
 
و ما مبارزه خواهیم کرد . . .
 
"تاشهــــــادت..."

منبع: وب شهادت
 



برچسب ها :
یا اباصالح المهدی ,  (عج) ,  شهادت ,  شهید تورجی ,  روضه ح.زهرا(س) ,  شهید ,  فاطمیه , 

موضوع :
اشعار ,