تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب ابر شهدا
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

Image result for زندگی شهدا

امام صادق - علیه السّلام - فرمود: خدای متعال می‌فرماید: مردم خانواده من هستند، پس محبوبترین آنان نزد من كسانی هستند كه با مردم مهربان‌تر و در راه برآوردن نیازهای آنان كوشاتر باشند.

***

یازهرا




برچسب ها :
شهید مهدی زین الدین ,  شهدا ,  کمک به دیگران ,  سبک زندگی شهدا ,  حدیث قدسی ,  مردم خانواده من هستند , 

سر قبر نشسته بودم باران می آمد.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/10/15/13911015143335465_PhotoL.jpg

روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن

از خواب پریدم.مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.

بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.

زد به خنده و شوخی

گفت : بادمجون بم آفت نداره

ولی یه بار خیلی جدی پاپی اش شدم که :کی شهید می شی مصطفی؟

مکث نکرد،گفت :سی سالگی

باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...

خدایا!!!

لایقم کن...

یازهرا




برچسب ها :
شهدا ,  واحمدی روشن ,  خواب شهادت قبل از عقد , 



بسم رب الشهداء و الصدیقین


لباس گشاد دامادی

هر سال شب عملیات کربلای 4 با یاد و خاطره بهترین مردان دفاع مقدس، در دلم وِلوله ای برپا میشود. امشب هم به نیت شهدای کربلای 4 می خوابم. شاید خواب برادرم را ببینم.

ساعت 5 صبح مورخ 1380/10/4را نشان می دهد. انتظار به سر رسید. خواب دیدم، محمدعلی داماد شد؛ لباس دامادی به تن کرد. جمعیت زیادی اطراف او بودند. نگاه مان که به هم گره خورد، گفتم: « محمدعلی! جلوتر بیا. »

چند قدم جلو امد. به طرفش رفتم. همدیگر را بغل کردیم. چندبار صورتش را بوسیدم. گفتم: «محمدعلی! لباس دامادی کمی برات گشاده؛ اندازه رو کوچیک می کردی!»

گفت: اشکالی نداره! درست میشه.


وقتی از خواب بیدار شدم، به یاد دست نوشته اش در کتاب «یادداشت های اروند» افتادم که اینگونه نوشته بود:

« این دفعه به فضل الهی می خواهم برخلاف آنهایی که برای دیگران و بخاطر ارتقای درجه و بخاطر شکم گنده کردن و بخاطر دریوزگی می رقصند، برخلاف همه اینها، در حضور خدا چنان در عملیات برقصم و خودنمایی کنم تا آقایم و مولایم وقتی مرا ببیند، لذت ببرو و ملائک انگشت حیرت به دهان بگیرند. بله می خواهم ساز بزنم. میخواهم داماد شوم تا به معشوقم برسم. ساز من، چهچهه مسلسلم و صدای گوشخراش آرپی چی ام است.»


راوی: مصیب معصومیان از بابل

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  شهید معصومیان ,  محمدعلی ,  خلوص ,  ملاقات با خدا ,  کربلای4 , 

هوالمعشوق

پسرم علی کوچک بود که برات در زندانهای بعثی اسیر شد. انتظار بسرعت مرا از پا درآورد. بارها به هلال احمر سر زدم اما بی فایده بود. سالها گذشت و من در تکاپوی یافتن برات تلاش می کردم. بالاخره 10 سال انتظار پایان گرفت.

او را دیدم، همانند درمانده ای که پناهگاهی بدست آورده، نگاه مصیبت دیده ام را بصورتش دوختم. بی اختیار گفتم:

« برات! من خیییلیییییی خسته ام.» برات دستش را دراز کرد و اشک چشمانم را پاک کرد. چشمان او هم پر از اشک شد...

براثر شکنجه های زیاد، ضعیف و بی رمق شده بود. معده اش خراب بود و سوء تغذیه داشت. شب ها از شدت درد نمی خوابید. یک سال و نیم بعد از آمدن برات، خداوند به ما دو دختر دوقلو، مینا و مریم، را داد که با امدنشان شادی هم به زندگیمان آمد تا شاید برات دردهایش را بهتر تحمل کند. در کنارش احساس می کردم در دنیا چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد. آن روز برات با همه دردهایی که داشت به بچه ها می گفت: می خواهیم برویم گردش. گفتم: حالت خوب نیست، احتیاجی نیست به گردش برویم.

گفت: شادی و هیجان بچه ها را نمی بینی؟ نمی خواهم ناراحت شوند.به گردش رفتیم. برات همانطور که با بوته های کنار فرش بازی میکرد. گفت:

« می دونی معصومه! از وقتی که ترا دیدم هیچوقت بخودم فکر نکردم، من سراپا مملوء از محبت و عشق تو هستم و تنها چیزی که معنی حیات به جسم مریضم می بخشد، فقط بودن در کنار توست. تو تنها امید بزرگ زندگی منی، از شادی توست که منم شادم، از خوشبختی توست که قادر به تنفسم.»

چشمم بصورتش افتاد، چشم هایش حسابی زرد شده بود، اما رفت تا با بچه ها بازی کند... مینا و مریم روی دوش هایش بودند و دست علی را گرفته بودند. بچه ها را آرام زمین گذاشت و خودش روی زمین دراز کشید.

دستم را گرفت و فشرد.

عرق روی پیشانی اش نشسته بود...

برات باز هم رفت. روی دستان خسته ام جان داد...


برگرفته از کتاب: باز هم تنهایی، خاطرات همسر شهید براتعلی عباسپور

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  خاطرات ,  براتعلی ,  عباسپور , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا , 

همسر شهید سید مصطفی بدرالدین؛

«همسر و فرزندانم و هر آنچه داریم و نداریم فدای حضرت خامنه‌ای»

 

همسر ذوالفقار مقاومت گفت: هر روز و در هر نماز شخصا دعا می‌کنم خداوند از عمر ما بکاهد و بر عمر سید علی خامنه‌ای بیافزاید و به ایشان طول عمر عطا کند. دعا می‌کنم همسر و فرزندانم و هر آنچه داریم و نداریم فدای دو قدم مبارک حضرت سید علی خامنه‌ای باشد.

همسر ذوالفقار مقاومت با اشاره به اهتمام شهید نسبت به انجام وظیفه و تکلیف بر دوش خود بیان داشت: ایشان مقید به انجام تکلیف و وظیفه بود. 20 روز از ازدواجمان نگذشته بود که به ماموریتی در کویت رفت و در همانجا دستگیر و زندانی شد و قرار شد حکم اعدام اجرا شود ولی صدام به کویت حمله کرد و در آشوب به وجود آمده از زندان فرار کرد. بعد از آزادی در تلاش برای تشکیل حزب الله در کویت بود.

وی افزود: من برای دیدار ایشان به تهران آمدم چون قرار بود از طریق زمینی اول به زیارت مشهد بروند و بعد به لبنان برگردند در لبنان مراسم متعددی برای بازگشت برگزار شده بود و همه منتظر بودند که سید برگردد اما برنگشت. ما نگران شده بودیم بعدا دانستیم علت بازنگشتن ایشان و عدم حضور در مراسم این بود که می‌خواست به محض آزادی یک حزب الله در کویت تاسیس کند و این خاطره دلالت بر انجام تکلیف وی بود، برای اینکه امر ولی فقیه را اجرا کند لازم نبود کسی تذکر دهد.

همسر شهید بدرالدین اضافه کرد: در زمان سیدالشهدا امام حسین(ع) از مردی پرسید آیا شما با ما خواهی بود و مارا همراهی می‌کنی؟ آن مرد پاسخ داد، نه من می‌ترسم و خانواده ام نگران می‌شوند. بعد اسبی را تقدیم امام کرد و گفت: به جای من اسبم را ببرید. امام حسین(ع) فرمودند: ما به اسب شما احتیاجی نداریم خودتان را می‌خواهیم. مهم این است که انسان از خودش بگذرد و خودش را فدا کند که شهید بدرالدین این ویژگی را داشت.

وی در ادامه با اشاره به شهادت ذوالفقار مقاومت گفت: زمانی که خبر شهادت شهید ذوالفقار را به ما دادند من خود را در برابر حضرت زینب(س) دیدم و زمانی که به ایران اسلامی به دولت امام زمان(عج) و امام خامنه‌ای آمدم همیشه یاد حضرت زینب(س) در خاطرم بود.

وی در ادامه با ستایش زنان ایران اسلامی بیان داشت: گرچه این مراسم برای تبریک و تهنیت شهادت همسرم برگزار شده است اما باید به همه دنیا بگویم زن ایرانی نمونه قابل اقتدایی برای زنان شرق و غرب عالم است. اگر عالم نعمت انقلاب اسلامی ایران و زن ایرانی و انقلابی را می‌دانست وضعیت بهتری داشتیم، همانطور که امام خمینی(ره) فرمود یکی از دستاوردهای انقلاب، زن ایرانی است و امام خامنه‌ای بر عظمت زن ایرانی تاکید دارند. همه ارادت و تعظیم خود را به خواهران اعلام کرده و تشکر می‌کنم.

 

از حضرت زهرا شرمگینم که در مقابل آنچه هدیه کرده است چیزی در راه خدا ندادیم

زهرا یکی از دختران شهید بدرالدین با ابراز خوشنودی از حضور در ایران و همدردی مردم در شهادت پدرش گفت: از طرف خواهران از ابراز همدردی مردم ایران تشکر می‌کنیم. از خداوند می‌خواهم این قربانی را از ما قبول کند چرا که بر ما منت گذاشت پدرم را به فیض شهادت رساند. شرمگین از حضرت زهرا(س) هستیم چرا که احساس می‌کنیم کاری نکرده ایم و در برابر آنچه هدیه کرده اند چیزی نداده ایم.

دوست نداشت کسی از بچه ها بدون تحصیلات به سمت جهاد  برود:

دختر شهید بدرالدین در بیان خصوصیات شخصیتی پدرش تصریح کرد: پدر اهتمام جدی به علم آموزی و دانش داشت و نه تنها فرزندان خود بلکه فرزندان فامیل و اقوام را نیز به خواندن درس و علم آموزی تشویق می‌کرد. دوست نداشت کسی از بچه ها بدون تحصیلات به سمت جهاد  برود.

وی ادامه داد: به فقرا و اجتماع بسیار کمک می‌کرد و اعتقاد داشت با این کار فاتحه ای نصیب پدر و مادرمان می‌شود. همانطور که سید حسن نصرالله گفتند ایشان همچون شمشیر برنده و از طرفی بسیار مهربان بودند. با وجود شرایط سخت کاری به دیدار ما می‌آمد و در برخی مناسبت ها همچون روز مادر و عید فطر مقید به حضور در بین خانواده بود. با وجودی که در مراسم عروسی من اوضاع امنیتی مساعد نبود و احتمال خطر وجود داشت اما گفته بود حتی برای چند دقیقه ام شده باید در مراسم حضور پیدا کند. به صله ارحام اعتقاد زیادی داشت. در لطف و کرم ایشان کسی نمی‌تواند حرفی بزند، اصلا دوست نداشت ما گریه کنیم دوست داشت دخترانش قوی و شجاع باشند.



یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  شهادت ,  همسر شهید بدرالدین ,  شهید بدرالدین ,  امام خامنه ای ,  انجام تکلیف الهی ,  شرمنده حضرت زهرا(س) ک چیزی در راه خدا ندادیم , 

آخرین دیدار

 

رقیه سرباز امام حسین (ع( بود. مگر نه این است که آن حضرت فرموده بودند: « من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده ام. »؟ دخترم مانند مولایش جانش را بر سر این عقیده گذاشت. مادر بهتر از هر کسی، حس و حال فرزندش را درمی یابد و من فهمیده بودم که رقیه زمینی نیست.

دخترها در سنین خاصی به فکر ازدواج و تشکیل خانواده می افتند. طبیعی بود که ما فکر کنیم باید کم کم مقدمات ازدواج او را فراهم کنیم. خواهر بزرگ ترش با او در این باره صحبت کرده بود تا نظرش را بداند.

پس از آن که مدتی در این باره با او حرف می زند، می بیند او در سکوت فقط گوش می دهد و بعد سرش را با اندوه تکان می دهد و می گوید:

 من اصلاً به ازدواج فکر نکرده و نمی کنم. هدفم چیز دیگریست.

قسمت من در تشکیل خانواده نیست. من به تعالی روحی ام و بالا رفتن موقعیتم پیش خدا بیشتر علاقمندم تا ازدواج.

دختری با این روحیه چه طور می توانست ازدواج کند؛ راست گفته بود روزی او در این دنیا نبود.

آخرین روز من و او روزه بودیم. داشتم برای افطار آش می پختم. ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که دیدم می خواهد برود. به او گفتم: برای افطار برگردد. چیزی نگفت. حالت عجیبی داشت. سکوت و آن حال او را که دیدم، ناگهان قلبم لرزید و دلم به شور افتاد. گفتم:اگر می توانی امشب را در خانه بمان.

نگاهش را از من گرفت و گفت:  ... امشب باید حتماً بروم.

و ... رفت؛ چه رفتنی که دیگر به خانه اش بازنگشت.

راوی: حوا بدری _ مادر رقیه

اللهم ارزقنا توفیق شهاده فی سبیلک

یازهرا






برچسب ها :
خاطرت شهیده رقیه محمودی اصل ,  شهدا ,  تعالی روح ,  خدا ,  ازدواج ,  رسیدن ب قرب الهی , 

هوالمحبوب



به رخت‌خوا‌ب‌ها تكیه داده بود.

دستش را روی زانویش كه توی سینه‌اش كشیده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌های تسبیحش تند تند روی هم می‌افتاد.

منتظر ماشین بود؛‌ دیر كرده بود.

مهدی دور و برش می‌پلكید .

همیشه با ابراهیم غریبی می‌كرد،‌ ولی آن روز بازیش گرفته بود.

ابراهیم هم اصلاً‌ محل نمی‌گذاشت.

همیشه وقتی می‌آمد مثل پروانه دور ما می‌چرخید،‌ ولی این‌بار انگار آمده بود كه برود.

خودش می‌گفت «روزی كه من مسئله‌ی محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»

عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی‌عاطفه‌ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»

صورتش را برگردانده بود و تكان نمی‌خورد.

برگشتم توی صورتش. از اشك خیس شده بود.

بندهای پوتینش را که یك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست.

مهدی را روی دستش نشاند و همین‌طور كه از پله‌ها پایین می‌رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل‌تر می‌شی. فكر نمی‌كنی مادرت چه‌طور می‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسیدش.

چند دقیقه‌ای می‌شد كه رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود.

دویدم طرف در كه صدای ماشین سر جا میخ‌كوبم كرد. نمی‌خواستم باور كنم.

بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون‌قدر نماز می‌خونم و دعا می‌كنم كه دوباره برگردی.»

یازهرا


 عاشقانه های همسران شهدا

به روایت همسر شهید حاج محمدابراهیم همت





برچسب ها :
شهدا ,  شهید همت ,  خاطرات , 

امام خامنه ای (حفظه الله):

گاهی رنج و زحمت نگه داشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست.

شهید، چیز عظیم و حقیقت شگفت آوری است.

ما چون به مشاهده شهدا عادت کرده ایم و گذشتها و ایثارها و عظمتها و وصایا و راهی ک آنها را ب شهادت رساند، زیاد دیده ایم. عظمت این حقیقت نورانی و بهشتی برایمان مخفی می ماند.

مثل عظمت  خورشید و افتاب که از شدت ظهور، برای کسانی که دائم در افتابند، مخفی می ماند.




برچسب ها :
امام خامنه ای(حفظه الل) ,  شهدا ,  زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا ,  شهید چیز عظیم و شگفت آوری است , 


ﺟﺎﯼ " ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ" ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻧﻮﺷﺖ :

" ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺸﺖ ﻧﺼﯿﺒﻢ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻣﯿﻤﺎﻧﻢ "...

حالا ﺧﺎﻧﻤﺶ می ﮔوید:

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﺸﺎﻥ تکان ﺑﺨﻮﺭﺩ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ..

ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻮﺑﺘﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﻧﮑﺸﺪ ...

ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ .. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻣﺰﻩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ.


یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  شهیددقایقی ,  وصیت نامه ,  همسر شهید ,  انتظار , 

زنی که با دو فرزندش به شهادت رسید

سلطنت علی‌خانی سومین شهید زن ارتش (نیروی زمینی) است. او در اوج بمباران شهرهای مرزی، کرمانشاه را ترک نکرد و سرانجام نیز در یکی از بمباران‌های هوایی به همراه دو فرزند و مادر همسرش به شهادت رسید. 

سید عباس حسینی همسر شهید علی‌خانی پس از گذشت سال‌ها هنوز وقتی درباره همسر شهیدش صحبت می‌کند، تألم و تأثر در سخنانش موج می‌زند.

وی به مهرخانه می‌گوید: همسرم اهل قصر شیرین بود و من اهل کرمانشاه. سال 1350 ازدواج کردیم. نسبت فامیلی دوری باهم داشتیم. روزگار بر وفق مرادمان بود تا این‌که جنگ آغاز شد و ما هم مانند بسیاری از خانواده‌ها درگیر جنگ شدیم.


 

آخرین دیدار با همسر و مادر و فرزندان 

حسینی با یادآوری خاطره آن روزها بیان می‌کند: اسفندماه سال 66 بود. آن روزها من مسئول خدمات بیمارستان معتضدی بودم و سلطنت نیز کارمند بیمارستان 520 بود. ما در بیمارستان به زخمی‌ها خدمات ارائه می‌دادیم و او نیز مجروحان را مداوا می‌کرد. روز 26 اسفند همان سال درحالی‌که روزهای آخر زمستان را سپری می‌کردیم، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران شهر کردند. 

وی ادامه می‌دهد: ما به پناهگاه بیمارستان رفتیم. همسر و دو فرزندم حسام‌الدین و مریم السادات و نیز مادرم (ملک خانم ناصری) نیز به پناهگاه پارک شیرین رفته بودند. آن روز، پناهگاه توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد و هر چهار نفر آن‌ها به شهادت رسیدند.

اگر 20 قطره اشک بریزم 19 قطره برای سلطنت است

همسر شهید علی‌خانی درحالی‌که تأثر در سخنانش موج می‌زند، می‌گوید: همسرم یکی از فعال‌ترین اعضای بیمارستان 520 ارتش کرمانشاه بود که بارها از سوی مسئولان خود تقدیر شده بود. خصوصیات اخلاقی او هنوز زبان‌زد اطرافیان است. او یکی از بهترین نیروهای بیمارستان بود و هر جا بین دو نفر کدورتی پیش می‌آمد، سعی می‌کرد آن را حل‌وفصل کند. هنوز هم اگر 20 قطره اشک بریزم، 19 تایش برای سلطنت است...

شادی ارواح مطهر شهدا...*صلوات*

خدا کند ک روزی لایق شهادت شوم...

*یازهرا*

منبع: سایت زنان شهید


 



برچسب ها :
شهدا ,  شهید زن ,  زنی ک با دو فرزندش شهید شد ,  عشق ماندگار ,  عشق به همسر شهیده اش , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 


تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |