تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب ابر خلوص
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :



بسم رب الشهداء و الصدیقین


لباس گشاد دامادی

هر سال شب عملیات کربلای 4 با یاد و خاطره بهترین مردان دفاع مقدس، در دلم وِلوله ای برپا میشود. امشب هم به نیت شهدای کربلای 4 می خوابم. شاید خواب برادرم را ببینم.

ساعت 5 صبح مورخ 1380/10/4را نشان می دهد. انتظار به سر رسید. خواب دیدم، محمدعلی داماد شد؛ لباس دامادی به تن کرد. جمعیت زیادی اطراف او بودند. نگاه مان که به هم گره خورد، گفتم: « محمدعلی! جلوتر بیا. »

چند قدم جلو امد. به طرفش رفتم. همدیگر را بغل کردیم. چندبار صورتش را بوسیدم. گفتم: «محمدعلی! لباس دامادی کمی برات گشاده؛ اندازه رو کوچیک می کردی!»

گفت: اشکالی نداره! درست میشه.


وقتی از خواب بیدار شدم، به یاد دست نوشته اش در کتاب «یادداشت های اروند» افتادم که اینگونه نوشته بود:

« این دفعه به فضل الهی می خواهم برخلاف آنهایی که برای دیگران و بخاطر ارتقای درجه و بخاطر شکم گنده کردن و بخاطر دریوزگی می رقصند، برخلاف همه اینها، در حضور خدا چنان در عملیات برقصم و خودنمایی کنم تا آقایم و مولایم وقتی مرا ببیند، لذت ببرو و ملائک انگشت حیرت به دهان بگیرند. بله می خواهم ساز بزنم. میخواهم داماد شوم تا به معشوقم برسم. ساز من، چهچهه مسلسلم و صدای گوشخراش آرپی چی ام است.»


راوی: مصیب معصومیان از بابل

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  شهید معصومیان ,  محمدعلی ,  خلوص ,  ملاقات با خدا ,  کربلای4 , 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

وقت اختصاصی برای خدا

گفتم: با فرماندهتان کار دارم.

گفت: الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کند.

رفتم پشت در اتاقش در زدم، گفت: کیه؟

گفتم: مصطفی من هستم.

گفت: بیا تو


سرش را از سجده بلند کرد، چشمای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود.

نگران شدم: گفتم: چه شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده؟

دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زُل زد به مهرش. دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد. گفت:

ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم. برمی گردم کارهایم را نگاه می کنم از خودم می پرم کارهایی که کردم، برای خدا بود یا برای دل خودم؟

شهید حجت الاسلام والمسلمین مصطفی ردانی پور

*یازهرا*

 




برچسب ها :
شهداء ,  خاطرات ,  شهید مصطفی ردانی پور ,  خدا ,  وقت اختصاصی برای خدا ,  خلوص ,  رضای خدا , 

موضوع :
تربیتی ,  اخلاقی ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 



زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم .
وارد خواربار فروشی محله شد و بافروتنی از صاحب مغازه خواست
کمی خواروبار به او بدهد .
به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند
و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ،
با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .
زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت :
«آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم .»
جان گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود
و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت :...
«ببین این خانم چه می‌خواهد؟خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟
زن گفت : اینجاست .
« لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد
و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت .
همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .خواربارفروش باورش نمی‌شد .
مشتری از سر رضایت خندید .مغازه‌دار با ناباوری شروع
به گذاشتن مغازه‌دار با ناباوری شروع
به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ،
آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .در این وقت ، خواربار فروش با تعجب
و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود
(ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن) .
مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت:

""" فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟ """




برچسب ها :
خدا ,  دعا ,  خلوص ,  زن تنها ,  مشتری , 

موضوع :
اخلاقی ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی ,