تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب ابر خاطرات
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

هوالمعشوق

پسرم علی کوچک بود که برات در زندانهای بعثی اسیر شد. انتظار بسرعت مرا از پا درآورد. بارها به هلال احمر سر زدم اما بی فایده بود. سالها گذشت و من در تکاپوی یافتن برات تلاش می کردم. بالاخره 10 سال انتظار پایان گرفت.

او را دیدم، همانند درمانده ای که پناهگاهی بدست آورده، نگاه مصیبت دیده ام را بصورتش دوختم. بی اختیار گفتم:

« برات! من خیییلیییییی خسته ام.» برات دستش را دراز کرد و اشک چشمانم را پاک کرد. چشمان او هم پر از اشک شد...

براثر شکنجه های زیاد، ضعیف و بی رمق شده بود. معده اش خراب بود و سوء تغذیه داشت. شب ها از شدت درد نمی خوابید. یک سال و نیم بعد از آمدن برات، خداوند به ما دو دختر دوقلو، مینا و مریم، را داد که با امدنشان شادی هم به زندگیمان آمد تا شاید برات دردهایش را بهتر تحمل کند. در کنارش احساس می کردم در دنیا چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد. آن روز برات با همه دردهایی که داشت به بچه ها می گفت: می خواهیم برویم گردش. گفتم: حالت خوب نیست، احتیاجی نیست به گردش برویم.

گفت: شادی و هیجان بچه ها را نمی بینی؟ نمی خواهم ناراحت شوند.به گردش رفتیم. برات همانطور که با بوته های کنار فرش بازی میکرد. گفت:

« می دونی معصومه! از وقتی که ترا دیدم هیچوقت بخودم فکر نکردم، من سراپا مملوء از محبت و عشق تو هستم و تنها چیزی که معنی حیات به جسم مریضم می بخشد، فقط بودن در کنار توست. تو تنها امید بزرگ زندگی منی، از شادی توست که منم شادم، از خوشبختی توست که قادر به تنفسم.»

چشمم بصورتش افتاد، چشم هایش حسابی زرد شده بود، اما رفت تا با بچه ها بازی کند... مینا و مریم روی دوش هایش بودند و دست علی را گرفته بودند. بچه ها را آرام زمین گذاشت و خودش روی زمین دراز کشید.

دستم را گرفت و فشرد.

عرق روی پیشانی اش نشسته بود...

برات باز هم رفت. روی دستان خسته ام جان داد...


برگرفته از کتاب: باز هم تنهایی، خاطرات همسر شهید براتعلی عباسپور

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  خاطرات ,  براتعلی ,  عباسپور , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا , 

خانمی به دفتر نهضت سوادآموزی تلفن کرد.

گفت: آقای قرائتی! پسرم مفقودالاثر شده و پسر دیگری ندارم تا به دفاع از اسلام بپردازد، اما

هر وقت به خیابون میرم و بدحجابی رو می بینم،

دلم خون میشه.

شما در تلویزیون بگویید:

اگر از قیامت می ترسید دل ما رو خون نکنید!

خدایا بحرمت خون شهدا نذار مدیون شهدا بشم بیش ازاین...

خدایا آبرو ندارم اگ رحمت و لطف و کرمت نباشه...

خدایا لایق نیستم تو لیاقتم بده...

یازهرا






برچسب ها :
خاطرات ,  مادر شهید ,  بدحجابی ,  حجاب ,  دلم را خون نکنی , 

هوالمحبوب



به رخت‌خوا‌ب‌ها تكیه داده بود.

دستش را روی زانویش كه توی سینه‌اش كشیده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌های تسبیحش تند تند روی هم می‌افتاد.

منتظر ماشین بود؛‌ دیر كرده بود.

مهدی دور و برش می‌پلكید .

همیشه با ابراهیم غریبی می‌كرد،‌ ولی آن روز بازیش گرفته بود.

ابراهیم هم اصلاً‌ محل نمی‌گذاشت.

همیشه وقتی می‌آمد مثل پروانه دور ما می‌چرخید،‌ ولی این‌بار انگار آمده بود كه برود.

خودش می‌گفت «روزی كه من مسئله‌ی محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»

عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی‌عاطفه‌ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»

صورتش را برگردانده بود و تكان نمی‌خورد.

برگشتم توی صورتش. از اشك خیس شده بود.

بندهای پوتینش را که یك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست.

مهدی را روی دستش نشاند و همین‌طور كه از پله‌ها پایین می‌رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل‌تر می‌شی. فكر نمی‌كنی مادرت چه‌طور می‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسیدش.

چند دقیقه‌ای می‌شد كه رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود.

دویدم طرف در كه صدای ماشین سر جا میخ‌كوبم كرد. نمی‌خواستم باور كنم.

بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون‌قدر نماز می‌خونم و دعا می‌كنم كه دوباره برگردی.»

یازهرا


 عاشقانه های همسران شهدا

به روایت همسر شهید حاج محمدابراهیم همت





برچسب ها :
شهدا ,  شهید همت ,  خاطرات , 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

وقت اختصاصی برای خدا

گفتم: با فرماندهتان کار دارم.

گفت: الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کند.

رفتم پشت در اتاقش در زدم، گفت: کیه؟

گفتم: مصطفی من هستم.

گفت: بیا تو


سرش را از سجده بلند کرد، چشمای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود.

نگران شدم: گفتم: چه شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده؟

دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زُل زد به مهرش. دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد. گفت:

ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم. برمی گردم کارهایم را نگاه می کنم از خودم می پرم کارهایی که کردم، برای خدا بود یا برای دل خودم؟

شهید حجت الاسلام والمسلمین مصطفی ردانی پور

*یازهرا*

 




برچسب ها :
شهداء ,  خاطرات ,  شهید مصطفی ردانی پور ,  خدا ,  وقت اختصاصی برای خدا ,  خلوص ,  رضای خدا , 

موضوع :
تربیتی ,  اخلاقی ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 



               ته خاكریز هركس می‌خواست او را پیدا كند، می‌رفت ته خاكریز.                 

 جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
         هركس می‌افتاد، داد می‌زد

              «امدادگر...! امدادگر...».

اگر هم خودش نمی‌توانست، دیگرانی كه اطرافش بودند داد می‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
                  خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد،

              دیگران نمی‌دانستند چه كسی را صدا بزنند.

              ولی خودش گفت:

               «یا زهرا...! یا زهرا...».






برچسب ها :
خاطرات ,  شهدا ,  خاطرات شهدای گمنام ,  شهدای گمنام ,  امدادگر ,  یازهرا , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا , 

خاطرات شهید محمد رضایی از زبان همسرش:
بعد از 26روز از منطقه آمد. چهره اش داشت یادم می رفت. قرار شد یکشنبه ها منزل خواهرم شهربانو تماس بگیرد و با هم تلفنی حرف بزنیم. آن زمانها حُجب و حیا آنقدر زیاد بود که ما کمتر می توانستیم با هم صحبت کنیم. از طرفی اطرافیان هم چنان فضای سرد و سنگینی بوجود می آوردند که ما جرات نمی کردیم به یکدیگر بگوییم دلمان تنگ شده و به هم اظهار علاقه کنیم.

یکی دو بار که محمد زنگ زد به او گفتم:

محمد، بابا کجایی؟ دلم برایت تنگ شده، زود بیا.

-نگران نباش، می آیم.

ما که در حضور دیگران نمی توانستیم دلمان را بشکافیم و حرفی بزنیم در خلوت اشک می ریختم و گریه میکردم تا سبک شوم، فکر نمی کردم که این قدر احساس عمیق و ظریفی نسبت به او پیدا کنم و برای فاصله و دوری اش اشک بریزم.

اولین نامه ای که برایم نوشت، با حدیث جالبی از امام جعفرصادق(ع) شروع می شد که فرموده است:

-جواب نامه مثل جواب سلام، واجب است.

با خودم می گویم:

-شاید اگر امام ششم(ع) که فقه شیعۀ دوازده امامی مدیون فقاهت اوست، امروزه در بین ما بود، حتما می فرمود: «جواب تلفن، پیامک، ایمیل هم مثل جواب سلام، واجب است.»

.

.

.

فرخنده، در جای دیگر نامه ات ذکر کردی که از شما می خواهم احساس مرد را نسبت به زن برای من بنویسید. فرخنده این را بدان احساس مرد را نمی شود روی کاغذ و با گفتن بیان کرد ولی این را می دانم، زن که طرف مقابلش است، بهتر می فهمد و بیشتر درک می کند که احساس مرد نسبت به زنش چه چیزی است. اگر زن به احساسات مرد عمل کند، این را می دانم که زندگی شان برای همیشه شیرین است. می بخشید که کلی نوشته ام. این را بدان، فقط و فقط به گفته مردت که بنده باشم، گوش فرا ده که زندگی خوبی، شما در پیش خواهید داشت...                        24/2/64

 




برچسب ها :
خاطرات ,  شهدا ,  محمد رضایی ,  از زبان همسرش , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا ,