تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب حکایت
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :


حاج آقا رو دیدم.....با یه دمپایی و یه گوشی تلفن دستش.....
اول نشناختم......جلو كه اومد دیدم حاج آقای محمد فلانی.........از میلیاردرها و تجار بزرگ بازار تهران بود.....
بغلش كردم و گفتم چند ساله ندیدمتون.....چقدر پیر شدین.........چرا به این حال و روز افتادین؟؟؟؟؟؟؟
(حاج آقایی كه ماشین داخل شهرش بنز بود و خارج شهرش بی ام و.......
حاج آقایی كه میخواست از ماشین پیاده شه، كفش كارش رو میاوردن براش تا با كفش ماشین داخل حجره نشه.....
حاج آقایی كه به معنی واقعی كلمه میلیاردر بود)
اما الان با یه دمپایی....افتاده تو بازار

جریان رو ازش پرسیدم



بغلم كرد و شروع كرد به زار زدن و گریه كردن.....یه ذره كه آروم شد گفت:
یادته من چند سال پیش به دخترها جهیزیه میدادم....گفتم: آره خدا خیرتون بده!!!یادمه
گفت: یه روزی یه زنی اومد تو حجره و گفت كه دخترش خواستگار داره و جهیزیه نداره....پدرش هم مرده
من هم گفتم آدرس بدین میاییم تحقیق...ان شاءالله بهتون تعلق میگیره...زن خوشحال حجره رو ترك كرد
تا زن رفت......حاجی حجره بغلی سریع اومد و گفت اون زنه چی میخواست؟ گفتم جهیزیه......
گفت: به این آدمها جهیزیه ندیها.....اون زنه خرابه و تو هم خسرالدنیا و الاخره میشی...... كلا رگمو زد
فرداش اومد و گفت حاج آقا الوعده....وفا......دست به سرش كردم و گفتم پول نداریم و از این حرفها...... اونم هر چی التماس كرد و گفت پسره خیلی پسر خوبیه و از دستمون میره و دخترش بهش دلبسته........اما توفیری نداشت و با گریه حجره رو ترك كرد.....
فردا كه بچه ها حجره رو باز كردن.دیدن یه كاغذ افتاده تو....آوردن و بازش كردم
نوشته بود: حاج آقا خواستگار اومد....جهیزیه شما نرسید...مراسم بهم خورد و دل دخترم شكست...خدا دلت رو بشكنه كه ببینی چه حالی داره دل شكستن......
چند روز بعد پسرهام با یه شركت ایتالیایی تو واردات دستگاه قرارداد بستن..... ورشكست شدم.....چند سال هم زندان رفتم.....الانم دارم میرم این گوشی رو بفروشم تا خرج این چند روز رو دربیارم
آره دوستان....... دین اسلام به شدت مسلمونها رو از دل شكستن نهی كرده


راستی تا حالا دل چند نفر رو شكوندین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




برچسب ها :
دلشکستن ,  چوب خدا ,  ظلم غنی ,  مرگ فقیر , 

موضوع :
تربیتی ,  اخلاقی ,  حکایت , 

امام زمان (عج)می‌فرمایند:


فلانی تو هم مثل این پیرمرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم و از کنارش می‌گذرند...


ادامه مطلب را حتما مطالعه فرمایید...

*یا زهرا*






برچسب ها :
ملاقات با امام زمان(عج) ,  وفداری به عهد ,  خوش قولی , 

موضوع :
تربیتی ,  خاطرات ,  اخلاقی ,  حکایت ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی حضرت علی(ع) نزد اصحاب خود فرمودند:من دلم به حال ابوذر غفاری می سوزد، خدا رحمتش کند.

اصحاب پرسیدند: چرا؟

مولا فرمودند: آن شبی که به دستور عثمان، ماموران جهت بیعت گرفتن برای عثمان به خانۀ او رفتند. چهار کیسه اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند. ابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود: شما دو تا به من توهین کردید:

اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید مرا بخرید

دوم آنکه بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟؟؟!!!

شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من علی فروش شوم؟ تمام ثروتهای دنیا را جمع کنی با یک تار موی علی عوض نمی کنم. آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.

مولا گریه می کردند و می فرمودند:

بخدایی که جان علی در دست اوست قسم، آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمان محکم بست، سه شبانه روز بود او و خانواده اش هیچ نخورده بودند و از گرسنگی سنگ به شکم خود بسته بودند...

مواظب باشیم برای دو لقمه بیشتر علی فروشی نکنیم...




موضوع :
اخلاقی ,  حکایت ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 


*** بردباری:

از جمله ویژگی های بارز امام سجاد علیه السلام شکیبایی وی در برابر ناگواری ها و گذشت نسبت به کسانی است که به او بی حرمتی یا جفا کرده بودند. در طول تاریخ همیشه کسانی بوده اند که گاه به دلیل ناآگاهی و زمانی برای دنیاپرستی و دنیاداری با اولیای الهی به ستیز برخاسته و آنان را آزار می داده اند.

روزی مردی علی بن الحسین علیه السلام را دید و زبان به اهانت گشود و سخت ناسزا گفت.

همراهان امام می خواستند او را تنبیه کنند، امّا امام مانع شد و فرمود: «متعرّض او نشوید!» سپس به آن مرد رو کرد و فرمود: «کار ما بیش از این ها بر تو پوشیده است، اگر نیازی داری بگو تا برآوریم». مرد از شکیبایی و بزرگواری و نیز لحن ملایم و محبت آمیز امام به شدتمتأثر شد. شرم سراسر وجودش را فرا گرفت تا آن جا که از خجالت دیگر نتوانست به صورت امام نگاه کند.امام بی درنگ دستور داد تا خدمتکارانش هزار درهم در اختیار او قرار دهند. پس از آن روز هرگاه آن مرد، امام را می دید، می گفت: «گواهی می دهم که تو از فرزندان رسول خدا و از خاندان وحی و نبوّت هستی».


*** گذشت و بخشایش:

یکی از عموزاده های امام سجاد علیه السلام به نام «حسن بن حسن» با ایشان کدورتی پیدا کرده بود. روزی حسن وارد مسجد شد و امام زین العابدین علیه السلام را در آن جا دید. بی درنگ با پرخاش و تندگویی آن حضرت را آزرده خاطر ساخت. امام در برابر سخنان او کوچک ترین واکنشی از خود نشان نداده تا این که حسن از مسجد خارج شد.

شب هنگام، امام سجّاد علیه السلام به خانه اش رفت و به او فرمود. برادر! آن چه امروز در حضور اهل مسجد درباره ی من گفتی، اگر راست باشد، از خداوند می خواهم که مرا بیامرزد و اگر نسبت های ناروای تو به من دروغ باشد، از خداوند می خواهم که تو را بیامرزد. درود بر تو و رحمت و برکات خدا شامل حال تو باد!»

امام این سخنان را گفت و بیرون آمد.

حسن که هرگز چنین برخوردی را از امام انتظار نداشت و خود را برای شنیدن سخنان تند و کوبنده آماده کرده بود، به خود آمد و خود را در برابر کوهی از بزرگواری و شرافت یافت. شرمنده شد و با چشمی گریان در پی حضرت روان گردید و از امام پوزش طلبید. امام بر حالش رقت آورد و اطمینان داد که او را بخشیده است».2

"یازهرا"


 

پی نوشت ها:

1ـ امام سجاد علیه السلام، جمال نیایشگران، ص 2.

 2ـ مناقب، ج 4، ص 158. ر.ک: امام سجّاد، جمال نیایش گران.





برچسب ها :
امام سجاد(ع) ,  ولادت سید ساجدین ,  ویژگی اخلاقی ,  بردباری ,  گذشت ,  بخشش , 

موضوع :
تربیتی ,  اخلاقی ,  احادیث و سخنان بزرگان ,  حکایت ,  خاطرات - زندگینامه ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

 

خداجون، نذار بزرگ شم...

اَلو...اَلو...سلام.

کسی اونجا نیست؟؟

  مگه اونجا خونۀ خدا نیست؟

 پس چرا کسی جواب نمی ده؟!

     یهو، ی صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد. مثل صدای یه فرشته...

      - بله ، با کی کار داری کوچولو

-خدا هست؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده.

  -بگو من می شنوم.

 -کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم.

   -هر چی می خوای به من بگو، قول می دم به خدا بگم.

-صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدا منو دوست نداره؟؟؟
فرشته ساکت بود...بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه، خدا خیلی دوستت داره، مگه کسی می تونه تورو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغضش شکست و بر روی گونه اش غلتید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه می کُنما...

بعد از چند لحظه سکوت، ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد:

« بگو... زیبا بگو... هر آنچه بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...»

دیگه بغض امانش را بریده بود، بلند بلند گریه کرد و گفت:

خداجون، خدای مهربون، خدای قشنگم، می خواستم بهت بگم تورو خدا نذار بزرگ شم، تورو خدا...

« چرا؟ این مخالف با تقدیر است. چرا دوست نداری بزرگ شوی؟ »

آخه خدا، من خیلی تورو دوست دارم. قد مامانم، ده تا دوستت دارم! اگه بزرگ بشم، نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که ی روزی بهت زنگ زدم؟ قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟؟؟ هان؟؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟! خداجون، چرا بزرگا حرفاشون سختِ سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد؟!

خدا پس از تمام شدن گریه ها و حرفای کودک، گفت:

« آدم، محبوب ترین مخلوق من، چه زود خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش می کند. کاش همه مثل تو بجای خواسته های عجیب، من را از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو، مرا برای خودم ، نه برای خودخواهی شان می خواستند. عزیزکم، دنیا خیلی برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...»

و کودک درحالیکه لبخند شیرین و آرام بر لب داشت، در آغوش خدا، به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت...




برچسب ها :
خداجون نذار بزرگ بشم , 

موضوع :
حکایت , 

این ماجرا واقعی است ؛ گوش کنی

این ماجرا واقعی است گوش کنید؛گوش کنید! شاه بیت این غزل اینجاست!

سال 1381، شامگاه یک پنجشنبه تابستانی

تهران، خیابان افریقا، یک پاساژ باحال سانتی مانتال

«لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید» .

دخترکان جوان، لاک زده و مانیکور کرده، با هفت قلم آرایش و موهای افشان به دهها مغازه برمی خورند که این تابلو بر روی در ورودی آنها - جایی که همه آن را ببینند - نصب شده است .

توجهی به این نوشته کنند؟ اصلا!

اندکی از این زلف پریشان در پس روسری حریرآسای خویش پنهان کنند؟ ابدا!

اگر اینان چنین کنند، تکلیف آنان چه می شود؟ آنان که آمده اند برای گره گشایی از زلف یار!

معاشران گره از زلف یار بازکنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید




موضوع :
حکایت , 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که از آن حوالی رد می شدند، به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده. پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکسبرداری نیست! پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:

پیرمرد گفت:همسرم در خانۀ سالمندان است. هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود. پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: متأسفانه، او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد؛ حتی مرا هم نمی شتاسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: 

اما من که می دانم او چه کسی است...




موضوع :
حکایت , 

 

لطف و عنایت امام رضا(ع) نسبت به شیعیان

                              

امام در نظر شیعیان همچون پدری مهربان است که پیوسته در پی صلاح و خیرخواهی فرزندان خویش است.همچنانکه امام رضا(ع) فرمود: «امام همدمی مهربان و پدر و برادر دلسوز ومادر خیرخواه به فرزندان خویش است.»(1)

شخصی بنام موسی بن سیار می گوید:با ح.رضا(ع) بودم (در سفر خراسان) نزدیک شهر طوس، چون دیواره های شهر نمایان شد، صدای نوحه و عزا شنیدم، بدنبال صدا رفتم، دیدم جنازه ای است. در این هنگام ح.رضا(ع) از اسب فرود آمد و به طرف جنازه رفت و به آن خو گرفت و مأنوس شد، آنگاه رو به من کرد و گفت: ای موسی بن سیار، هر که جنازۀ یکی از اولیای ما را تشییع کند، از گناهان بیرون می رود آنگونه که از مادر بدون گناه متولد شده است و چون جنازه آن کنار قبر نهادند، ح.رضا(ع) نزدیک آمد و مردم را کنار زد و دست مبارک را بر سینه آن مرد نهاد و فرمود: «ای فلانی مژده باد تو را به بهشت، بعد از این دیگر ترسی بر تو نیست. عرض کردم: فدایت شوم آیا این مرد را می شناسید؟ شما که تا به امروز به این سرزمین نیامده اید؟

فرمود: ای موسی بن سیار نمیدانی که اعمال شیعیان ما، در صبح و شام بر ما ائمه عرضه می شود، هر کوتاهی که در اعمال آنها باشد، از خداوند متعال می خواهیم که از صاحبش در گذرد و هرچه از کارهای عالی باشد، از خداوند برای صاحبش شکرانه درخواست می کنیم.» (2)(3)

 

1-عیون اخبارالرضا(ع) 212/1

2-مناقب آل ابی طالب، ج4، ص 341

3-سید محمد علی نجفی یزدی، حکایت آفتاب




موضوع :
امامت ,  حکایت , 

                                   دو دانه:

دو دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت:

"من میخواهم رشد کنم! من میخواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاک فرو کنم!

و شاخه هایم  را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم...

من میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم         

                               و رسیدن بهار را نوید دهم...

من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی

                              گلبرگ هایم احساس کنم! "

                               و بدین ترتیب روئید.

دانه دومی گفت:

             " من می ترسم اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم،

               نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد.

اگر از میان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند...

چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند، و ماری قصد خوردن آنها را کند؟

تازه، اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا

از ریشه بیرون بکشد.

                  نه همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود."

                           و بدین ترتییب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند وکاو زمین بود دانه را دید و

                          در یک چشم برهم زدن قورتش داد...

شرح حکایت:

آن عده از انسانها که از حرکت و رشد می ترسند، بوسیلۀ زندگی بلعیده می شوند...




برچسب ها :
دو دانه- انتخاب در زندگی... , 

موضوع :
حکایت ,