تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب خاطرات
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

هوالمعشوق

پسرم علی کوچک بود که برات در زندانهای بعثی اسیر شد. انتظار بسرعت مرا از پا درآورد. بارها به هلال احمر سر زدم اما بی فایده بود. سالها گذشت و من در تکاپوی یافتن برات تلاش می کردم. بالاخره 10 سال انتظار پایان گرفت.

او را دیدم، همانند درمانده ای که پناهگاهی بدست آورده، نگاه مصیبت دیده ام را بصورتش دوختم. بی اختیار گفتم:

« برات! من خیییلیییییی خسته ام.» برات دستش را دراز کرد و اشک چشمانم را پاک کرد. چشمان او هم پر از اشک شد...

براثر شکنجه های زیاد، ضعیف و بی رمق شده بود. معده اش خراب بود و سوء تغذیه داشت. شب ها از شدت درد نمی خوابید. یک سال و نیم بعد از آمدن برات، خداوند به ما دو دختر دوقلو، مینا و مریم، را داد که با امدنشان شادی هم به زندگیمان آمد تا شاید برات دردهایش را بهتر تحمل کند. در کنارش احساس می کردم در دنیا چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد. آن روز برات با همه دردهایی که داشت به بچه ها می گفت: می خواهیم برویم گردش. گفتم: حالت خوب نیست، احتیاجی نیست به گردش برویم.

گفت: شادی و هیجان بچه ها را نمی بینی؟ نمی خواهم ناراحت شوند.به گردش رفتیم. برات همانطور که با بوته های کنار فرش بازی میکرد. گفت:

« می دونی معصومه! از وقتی که ترا دیدم هیچوقت بخودم فکر نکردم، من سراپا مملوء از محبت و عشق تو هستم و تنها چیزی که معنی حیات به جسم مریضم می بخشد، فقط بودن در کنار توست. تو تنها امید بزرگ زندگی منی، از شادی توست که منم شادم، از خوشبختی توست که قادر به تنفسم.»

چشمم بصورتش افتاد، چشم هایش حسابی زرد شده بود، اما رفت تا با بچه ها بازی کند... مینا و مریم روی دوش هایش بودند و دست علی را گرفته بودند. بچه ها را آرام زمین گذاشت و خودش روی زمین دراز کشید.

دستم را گرفت و فشرد.

عرق روی پیشانی اش نشسته بود...

برات باز هم رفت. روی دستان خسته ام جان داد...


برگرفته از کتاب: باز هم تنهایی، خاطرات همسر شهید براتعلی عباسپور

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  خاطرات ,  براتعلی ,  عباسپور , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا , 


شعبان ناهیجی، از بچه‌های گردان "یارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفیق شهید نبی‌پور، داشت نماز می‌خواند. نماز شعبان یك جورهایی خیلی خاص بود، هول‌هولكی نبود. از ترس سربازان عراقی هیچ‌وقت خدا مخفی نماز نمی‌خواند، شده بود دائم‌التذكر





  به گزارش فارس، هر هفته عراقی‌ها یك جورهایی جشن بزرگی راه می‌انداختند و به بهانه‌های واهی، كتك‌كاری می‌كردند. نماز خواندن در آسایشگاه، مقابل چشم عراقی‌ها جرم داشت؛ باید كنج خلوت پنجره‌ها نماز می‌خواندیم كه عراقی‌ها نبینند. سجود، ركوع و نیایش ممنوع بود. كسی حق نداشت دست‌هایش را به نشانه تسلیم در برابر خداوند بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلاً همه چی ممنوع بود.    شب بود. شعبان ناهیجی، از بچه‌های گردان "یارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفیق سامبكس شهید نبی‌پور داشت نماز می‌خواند. نماز شعبان یك جورهایی خیلی خاص بود، هول‌هولكی نبود. از ترس سربازان عراقی هیچ‌وقت خدا مخفی نماز نمی‌خواند، شده بود دائم‌التذكر. چپ و راست، عراقی‌ها می‌كوبیدند تو كله‌اش و تهدید می‌كردند: می‌كشیمت آخر. اگر ما این دست‌های تو را نشكستیم...    وقتی كه می‌ایستاد در مقابل خدا، حضور جسمانی‌اش را از دست می‌داد، جسمیت نداشت. لج‌بازی‌اش با عراقی‌ها به‌خاطر نمازش زبان ‌زد عام و خاص بود. نماز عشاء بود. وسط‌ های نماز، یك‌مرتبه یك سرباز پشت پنجره پیدایش شد، از آن سرباز‌های بی‌پدر‌ومادر. می‌گفتند، كارش تیر خلاص بوده، بی‌رحم و قسی‌القلب. انگار بچه هند جگرخوار، معشوقه قطامه خون‌خوار بوده. قیافه‌اش عجق‌وجق بود. چشم‌هایش یكی بالا می‌زد و یكی پایین. بگویی نگویی شكل گرازها بود؛ كله‌اش، قد بلندش. هیكلش عین گاومیش بود. نگاهش كه می‌كردی، همه وجودت از نفرت پر می‌شد، نامش فرهان بود.    فرهان وحشی از پشت پنجره فولادی، از پشت نرده‌ها داد كشید: مهلا! كسر شعبان! ایرانی نمازت را بشكن!    با عربی و فارسی دست ‌و ‌پا شكسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نكرد. فرهان همیشه خدا یك نبشی نیم‌ متری آهنی توی دستانش بود. وقتی با آن روی شانه بچه‌ها می‌زد، تا مدتی ردش می‌ماند. نبشی را تندتند كوبید به نرده و نعره كشید: نمازت را بشكن، انه ایرانی.  صدای برخورد نبشی با نرده و پنجره تا هفت آسایشگاه پیچیده بود. دو تا از بچه‌ها رفتند نزدیك شعبان و گفتند: تو رو خدا یك كاری كن شعبان. الآن وحشی‌ها را می‌ریزد این‌جا.  شعبان توجهی نكرد. اصلاً شعبان وجود نداشت، حضور نداشت كه بفهمد. با آن اطمینان قلبی و آن آرامشی كه در حقیقت از درونش بود، فرهان گنده بعثی را اصلاً نمی‌دید. من نزدیكش نشسته و نظاره‌گر این صلابت و ایمان بودم. هرچه فرهان فرمان داد نمازت را بشكن، داد زد، به نرده‌ها كوبید، تهدید كرد و فحاشی كرد، شعبان با همان ارادت قلبی‌اش، با اقتدار و آرامش نمازش را خواند. دعا و ذكر و نیایش كه تمام شد، نگاهی كرد. فرهان را دید. فرهان فریاد كه كشید تعال، شعبان انگشت روی سینه‌اش گذاشت و گفت:با من بودی؟    فرهان داد كشید: تعال! تعال لنا شعبان.    شعبان بلند شد، آرام و با اطمینان رفت و گفت: چی می‌گویی فرهان؟    فرهان اشاره كرد به دست‌های شعبان. هر دو دستش را چسبید و كشید. از آن‌ سوی پنجره، مچ دست‌ها را گرفت. آن‌قدر دست‌های شعبان را به نرده‌های فلزی فشار داد كه هر دو دست شعبان شكست. هیچ‌كس حق اعتراض نداشت. حرف می‌زدی، همه را می‌كشیدند و می‌بردند كتك‌خوری. بعد یك تكه طناب از جیبش درآورد. دست‌های شعبان را كه از مچ ترك برداشته و شكسته بود، پشت نرده‌ها بست و رفت. فرهان، دست‌های شعبان ناهیجی را به‌خاطر این‌كه نمازش را نشكست، شكست.    دوباره برگشتند. با چند سرباز دیگر.    بعد دست‌های شكسته را پشت پنجره آهنی محكم با سیم به نرده‌ها بستند. شعبان تا صبح با دست‌های شكسته، سر پا پشت نرده‌ها، رنجور و دردمند، مقاومت كرد؛ اما فرمان شیطان را اطاعت نكرد. آن شب خواب به چشممان نرفت. شعبان همان‌طور با دست شكسته تا صبح ایستاد و یك كلمه هم آخ نگفت. ناله نكرد، زاری نكرد، اشك نریخت. آن‌قدر ساكت و آرام بود كه شك می‌انداخت توی دل بچه‌ها، كه مگر می‌شود دست آدم را بشكنند، به نرده‌ها ببندند، سر پا تا صبح بایستد و یك ذره ناله و زاری نكند؟    فردا صبح، فرهان و چند سرباز برگشتند. دست‌های شعبان را باز كردند و رفتند. بچه‌ها دست‌های شكسته شعبان را بستند. نیم ساعت بعد، شعبان ایستاد به نماز. داشت نماز می‌خواند كه فرهان برگشت. لج كرده بود. وقتی این صحنه را دید، صلابت شعبان را دید، تند راهش را كشید و رفت.  فرهان چند دقیقه بعد با هفت سرباز برگشت. دستور داد كه با همان وضع، دست‌هایش را ببندند. یك‌بار دیگر شعبان ناهیجی را بردند پشت پنجره و دست‌های شكسته‌اش را بستند. با دست بسته و شكسته حسابی كتكش زدند. با كابل، باتوم و پوتین به پهلوهایش كوبیدند. وقتی از فرط مشت و لگد زدن به بدن او خسته شدند، دست‌هایش را باز كردند. او را روی زمین كشیدند و با مشت، لگد، و پوتین به سرش كوبیدند. او را به سمت استخر فاضلاب، همان استخر گنداب توالت بردند و با همان حال، با دست شكسته و بسته پرتش كردند توی فاضلاب.  آن تازیانه‌ها، تازیانه‌های سلوك بود و شعبان را از هر مرحله به مرحله دیگری رهنمون می‌ساخت. هر مرحله‌اش سخت‌تر و طاقت‌فرساتر از قبل بود. همیشه و برای همه بچه‌های آرمانی، بسیجی و ارزشی این‌گونه است. هربار كه از یك آزمون سخت می‌گذرند، باز فردایی دیگر و آزمونی سخت‌تر وجود دارد. ما با این آزمون‌ها استوارتر و آرمانی‌تر می‌شدیم، خدایی‌تر می‌شدیم و هرچه بیش‌تر رنج می‌كشیدیم، عاشق‌تر می‌شدیم.  





برچسب ها :
نماز ,  حضور قلب ,  خدا ,  دستان شعبان ک نمازش را نشکست ,  شکستند ,  شعبان ,  ناهیجی , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

زنی که با دو فرزندش به شهادت رسید

سلطنت علی‌خانی سومین شهید زن ارتش (نیروی زمینی) است. او در اوج بمباران شهرهای مرزی، کرمانشاه را ترک نکرد و سرانجام نیز در یکی از بمباران‌های هوایی به همراه دو فرزند و مادر همسرش به شهادت رسید. 

سید عباس حسینی همسر شهید علی‌خانی پس از گذشت سال‌ها هنوز وقتی درباره همسر شهیدش صحبت می‌کند، تألم و تأثر در سخنانش موج می‌زند.

وی به مهرخانه می‌گوید: همسرم اهل قصر شیرین بود و من اهل کرمانشاه. سال 1350 ازدواج کردیم. نسبت فامیلی دوری باهم داشتیم. روزگار بر وفق مرادمان بود تا این‌که جنگ آغاز شد و ما هم مانند بسیاری از خانواده‌ها درگیر جنگ شدیم.


 

آخرین دیدار با همسر و مادر و فرزندان 

حسینی با یادآوری خاطره آن روزها بیان می‌کند: اسفندماه سال 66 بود. آن روزها من مسئول خدمات بیمارستان معتضدی بودم و سلطنت نیز کارمند بیمارستان 520 بود. ما در بیمارستان به زخمی‌ها خدمات ارائه می‌دادیم و او نیز مجروحان را مداوا می‌کرد. روز 26 اسفند همان سال درحالی‌که روزهای آخر زمستان را سپری می‌کردیم، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران شهر کردند. 

وی ادامه می‌دهد: ما به پناهگاه بیمارستان رفتیم. همسر و دو فرزندم حسام‌الدین و مریم السادات و نیز مادرم (ملک خانم ناصری) نیز به پناهگاه پارک شیرین رفته بودند. آن روز، پناهگاه توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد و هر چهار نفر آن‌ها به شهادت رسیدند.

اگر 20 قطره اشک بریزم 19 قطره برای سلطنت است

همسر شهید علی‌خانی درحالی‌که تأثر در سخنانش موج می‌زند، می‌گوید: همسرم یکی از فعال‌ترین اعضای بیمارستان 520 ارتش کرمانشاه بود که بارها از سوی مسئولان خود تقدیر شده بود. خصوصیات اخلاقی او هنوز زبان‌زد اطرافیان است. او یکی از بهترین نیروهای بیمارستان بود و هر جا بین دو نفر کدورتی پیش می‌آمد، سعی می‌کرد آن را حل‌وفصل کند. هنوز هم اگر 20 قطره اشک بریزم، 19 تایش برای سلطنت است...

شادی ارواح مطهر شهدا...*صلوات*

خدا کند ک روزی لایق شهادت شوم...

*یازهرا*

منبع: سایت زنان شهید


 



برچسب ها :
شهدا ,  شهید زن ,  زنی ک با دو فرزندش شهید شد ,  عشق ماندگار ,  عشق به همسر شهیده اش , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 

امام زمان (عج)می‌فرمایند:


فلانی تو هم مثل این پیرمرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم و از کنارش می‌گذرند...


ادامه مطلب را حتما مطالعه فرمایید...

*یا زهرا*






برچسب ها :
ملاقات با امام زمان(عج) ,  وفداری به عهد ,  خوش قولی , 

موضوع :
تربیتی ,  خاطرات ,  اخلاقی ,  حکایت ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

بنام خدای جانباز

بنام خدای نفسهای شیمیایی و ریه های از کار افتاده

بنام خدای اعصاب و روان، بنام خدای باقی الشهدا


جانباز بعد از مصاحبه شهید شد :  

تلخ ترین مصاحبه خبری

 جانبازی که بعد از گفت‌وگو با خبرنگار(کسایی زاده) شهید شد  

وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- کسایی زاده: این گفت‌وگو را در حالی می نویسم که هنوز چند ساعت از گفت‌وگوی من با جانباز رستمیان نگذشته است که همسر جانباز تماس گرفت و گفت جانباز شهید شد. این گفت‌وگو را در حالی می نویسم که اشکهایم برای مظلومیت جانبازان گمنام سالهاست جاری است و قلمم برای آنان به حرکت افتاده به امید روزی که ایثارگران گمنام ایران هم روزی دیده شوند. 

ید‌الله رستمیان رزمنده 43 ساله سرپل ذهاب است که در سن نوجوانی پدرش را در حمله هوایی دشمن از دست داد و فرزند شهید شد ولی وقتی بزرگ‌تر شد به جبهه رفت و امروز به دلیل تشدید عوارض موج انفجار و مصدومیت شیمیایی 500 روزی است که در بیمارستان پاستور نو تهران بستری است. اما افسوس که نه درصد جانبازی دارد تا بتوان قانوناً به او جانباز گفت و نه می‌تواند خاطراتش را بازگو کند. 

شاید اگر همسر جانباز نبود هیچ‌گاه نمی توانستیم یکی دیگر از قهرمانان وطن و گنجینه های هشت سال دفاع مقدس را پیدا کنیم. قرارمان ساعت 12 ظهر طبقه چهارم بیمارستان پاستور نو تهران بود. همسر جانباز به هر زحمتی بود توانست فرزندانش را خانه مادر بگذارد و 12 ساعت مسیر طولانی سرپل ذهاب تا تهران را طی کند تا زمان مصاحبه در کنار همسرش باشد. من تنها نبودم و برای دیدن این جانباز با دوستانم به دستبوسی رسیدیم. 

جانباز رستمیان و همسرش با دیدن ما خوشحال شدند و انگار روحیه تازه‌ای گرفتند چرا که سالها بود کسی به چشم جانباز و خانواده ایثارگر به آنها توجه نکرده بود. ید الله رستمیان به راحتی قادر به تکلم نبود و به دلیل شوک مغزی تنها همسرش را می شناخت و گاهی هم به سختی می‌توانست دوران جنگ را روایت کند. همسرش می گفت:  

ید‌الله آنقدر وضعیت بحرانی دارد که گاهی در خانه می گوید مگر نمی بینید آهنگران دارد نوحه می خواند چرا چادر بر سرتان نیست و بعد حمله می‌کند به بچه‌ها.... یکبار هم دخترم را جای بعثیها اشتباه گرفت و به طرفش حمله کرد. به خدا هنوز همسرم به این دنیا نیامده و در دوران جنگ سیر می‌کند. حتی وقتی یک قاشق روی ظرف می‌خورد تمام بشقاب غذا روی سقف بود. گفته‌های من را همسران جانبازان اعصاب و روان می‌فهمند و باور دارند. این است زندگی با یک جانباز اعصاب و روان ولی با این حال دخترانم دلشان برای بابا تنگ شده...




برچسب ها :
شهدا ,  شهادت ,  عشق ,  جانباز بدون درصد ,  محبت , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 

آغاز مراسم تشییع شهدای غواص

روایتی از تفحص شهداء

پیام این شهدای دست بسته برای ما چیه؟

*** 72 شهید میمونن پای ولایت ***

بعد از اون غائله 18 تیر 78 تهران، و اون اتفاقاتی که افتاد تماسها پشت تماس برای ما با خوزستان که: " آقا! وضع شهر بدجوره، بچه ها بض کرده اند یه تشییع شهداء بگذارید."

تازه تشییع شده بود. شهید توی معراج شهدای اهواز نداشتیم. من هم اون موقع معاون اطلاعات عملیات کمیته مفقودین بودم یعنی آمار کل شهداء دست من بود. سردار باقرزاده از تهران تماس گرفت. که فلانی! توی معراج شهید دارید؟ گفتم: نه سردار هیچی نداریم هرچی بود تهران فرستادیم. گفت با این اتفاقاتی که توی تهران افتاده بچه های مذهبی بغض کرده اند، تماس می گیرند که آقا یه تشییعی بذارید، شهدا توی این شهر پراکنده بشن یه کم بچه ها آروم بشن. گفتم: سردار! چیزی اینجا نیست نداریم شهید.

چند روزی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. خود سردار باقرزاده اهواز اومد. توی جلسه یه چیزی گفت: برید توی سرزمینهایی که دارید تفحص می کنید توی بیابانها داد بزنید بگید:

 ای شهدا! اگه ولایت حقه! اگه ولایت رو قبول دارید الان مملکت ما به شما نیاز داره.

گفتم: حالا شعاره دیگه، شعار قشنگیه. سردار  کارش و کرد و رفت تهران. ما هم رفتیم سرکارمون. چند روزی گذشت آقای باقرزاده تماس گرفت با من که: " فلانی! خبری نشد؟"

گفتم: نه سردار

گفت: اون کاری که گفتم کردید؟ رفتید داد بزنید؟

گفتم: سردار بچه ها دارن زحمت خودشون رو می کشن. کسی پیدا نشده.

گفت: " گفتم برید داااااد بزنید. ای شهدا به شما نیاز داریم پاشید بیایید."

من با دو سه تا سرباز  رفتیم منطقه همور، سرم رو از ماشین بیرون بردم مث دیوونها داد میزدم. میگفتم:

ای شهدا به ما گفتن داد بزنید بهتون بگیم مملکت به شما نیاز داره اگه ولایت رو قبول د ارید پاشید بیایید."

اینو گفتیم برگشتیم اهواز به بچه های اداری گفتم چه خبر؟

گفتند: فلانی! 16 تا شهید پیدا شده.!

رفتیم شلمچه، 16تا پیکر رو برداشتیم آوردیم رسیدیم اهواز گفتند:

آقا از هور 15 تا پیدا شده.!

شرهانی چند تا پیدا شده. آقا شروع شد اومدن...

چند روزه کار ما شده بود میرفتیم بچه ها رو جمع می کردیم... ای قربونشون برم.. میدونن کی بیان...

ی شب من از منطقه برگشته بودم. سردار! بحمدالله خبرایی شده داره اتفاقایی می افته.

گفت: چند تا؟

گفتم: هنور نشمردم

گفت: راه بیفت بیا

گفتم: ی چند روز...

گفت: همین امشب راه بیفت بیا! چند تا شدن؟

گفتم: گوشی در گوشمه دارم میشمرم. 16 تا 15 تا...شمردم. ی وقتی گفتم: سردار به خدا قسم 72 تا..

اون طرف خط سردار به گریه افتاد. گفت: " الله اکبر! روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستاده اند..."

گفتم: سردار من خودم بچه بودم بچه جنگم. رفیقامون میگن شما دارید فیلم بازی می کنید؟ بذار 73 تاش کنیم.74 تاش کنیم. 70 تاش کنیم.

گفت: " هر کی چی میخواد بگه ورشون دار بیار"

" یازهرا"

 

راوی: سردار محمد احمدیان




برچسب ها :
شهداء ,  تفحص شهداء ,  عشق به ولایت , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 



 ما آن قدر كشته مى‏دهیم تا اسلام عزیز با ظهور مهدى(عج) پیروز شود و قسط و عدل الهى را در سایه توحید برقرار كند. شهید محمدرضا محبى       


*********************

برادرانم، مى‏دانم كه در نبودن من جاى مرا خالى احساس مى‏كنید. ولى در امر خودسازى سعى تان را بكنید تا به امید خدا در آینده پرچمدار امام زمان (عج) باشید. شهید على‏اكبر دلیمى       


*********************

 فرج امام زمان(عج) را مكرر بخواهید.  شهید مسلم شكیبا       


*********************

  به امید، روزى هستم كه حضرت مهدى (عج) بیاید و جهان را پر از عدل و داد كند. شهید سهیل شفیعى       


*********************

 خدایا، از تو مى‏خواهم در فرج امام زمان(عج) تعجیل فرمایى. شهید الهیار جابرى       


*********************

خدایا، ظهور آقا امام زمان(عج) را سریع و ما را از سربازانش قرار بده. شهید محمدرضا فدوى       


*********************

قلب خودتان را متوجه امام زمان و دستورات اسلام نمایید. شهید پرویز محمدى       


*********************

 كارى كنید كه موجب خشنودى قلب امام زمان(عج) گردد.  شهید غلامرضا عقیقى       


*********************

  و ما یقین داریم، این ما نیستیم كه دشمن را به روزگار سیاه نشانده ‏ایم، بلكه ما یك وسیله ‏ایم و نه بیشتر، وپیروزى را خداوند به ما مى‏دهد به كمك امدادهاى غیبى خود. من در انتظار رسیدن فصل موعود لحظه شمارى مى‏كنم. شهید محمدحسین عصمتى پور       


*********************

 از دعا براى فرج امام زمان(عج) فراموش نكنید. شهید على‏اكبر جهانى    


منبع: نوید شاهد




برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  کلام شهداء ,  شهدا ,  قسط و عدل ,  خودسازی ,  ظهور , 

موضوع :
خاطرات ,  تربیتی ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 



               ته خاكریز هركس می‌خواست او را پیدا كند، می‌رفت ته خاكریز.                 

 جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
         هركس می‌افتاد، داد می‌زد

              «امدادگر...! امدادگر...».

اگر هم خودش نمی‌توانست، دیگرانی كه اطرافش بودند داد می‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
                  خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد،

              دیگران نمی‌دانستند چه كسی را صدا بزنند.

              ولی خودش گفت:

               «یا زهرا...! یا زهرا...».






برچسب ها :
خاطرات ,  شهدا ,  خاطرات شهدای گمنام ,  شهدای گمنام ,  امدادگر ,  یازهرا , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا , 

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

منبع:سلام حاج آقا




موضوع :
خاطرات ,  شهدا , 


* کیسه‌ای که تمام دارایی مادر منتظر است


هر کسی برای خودش یک گنجینه‌ای دارد که بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین یادگاری‌ها را در آن می‌گذارد؛ گنجینه مادری که 30 سال است در غم هجران فرزندش می‌سوزد، چه می‌تواند باشد؟! پیراهن و کفش‌های کتانی که خودش خریده بود، کتاب فلسفه روزه و دفترچه یادداشت.



مادر شهید مهرایی لباس‌های فرزندش را نشان می‌دهد


از آن مردی که رفته بود، فقط کیسه‌ای از وسایلش که خاک و خشت جبهه هم در آن دیده می‌شود، برایش آوردند؛ مادر اینها را دور از چشم همسرش می‌خواست نشان‌مان دهد؛ او به بهانه شستن دست و صورت از اتاق پذیرایی بیرون رفت؛ به آرامی کیسه‌ای را که در صندوقچه‌ انباری قایم کرده بود، آورد و گذاشت روی کابینت آشپزخانه؛ نمی‌دانید این مادر با لباس پسرش چه کار می‌کرد؛ او گاه کفش‌های پسرش را می‌بویید و می‌بوسید و گاه روی سینه‌اش می‌گذاشت و خیلی آرام گریه می‌کرد؛ حتی قطره‌های اشک هم آرام آرام روی گونه‌هایش می‌نشست. او نمی‌خواست پدر شهید را هم ناراحت کند از دلتنگی‌هایش.



مادر شهید، لباس فرزندش را در آغوش گرفته


مادر شهید می‌گوید: وسایل حمیدرضا را یک سال بعد از بی‌خبری‌مان از پایگاه مقاومت بسیج شمیران آوردند؛ اسمش روی آن نوشته شده بود؛ بچه‌ها تا 3 ـ 4 ماه این وسایل را از من مخفی کردند؛ بعد هم که با شنیدن خبر شهادتش، آن طوری که می‌خواستم گریه نکردم، چون نمی‌خواستم دشمن خوشحال شود؛ خداوند هم صبر زیادی به ما داد.


او ادامه می‌دهد: از بنیاد شهید آمدند و گفتند: «پسر شما جزو مفقودین است، ماهانه مبلغی به شما می‌دهیم» من قبول نکردم و گفتم: «آن پولی که می‌خواهید بدهید کوفتم بشه. بچه‌ام رفته هیچ خبری از او نیست آن وقت می‌خواهید به من پول بدهید» در هر صورت مبلغی به حساب حمیدرضا واریز می‌کردند و من هیچ وقت پیگیر این مسئله نبودم.

منبع:مشرق نیوز




برچسب ها :
شهدا ,  خاطرات شهید حمید رضا مهرایی ,  کیسه ایی که تمام دارایی مادر منتظر است , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا ,  اعتقادی , 


تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |