تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب تاریخی-فرهنگی
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :


شعبان ناهیجی، از بچه‌های گردان "یارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفیق شهید نبی‌پور، داشت نماز می‌خواند. نماز شعبان یك جورهایی خیلی خاص بود، هول‌هولكی نبود. از ترس سربازان عراقی هیچ‌وقت خدا مخفی نماز نمی‌خواند، شده بود دائم‌التذكر





  به گزارش فارس، هر هفته عراقی‌ها یك جورهایی جشن بزرگی راه می‌انداختند و به بهانه‌های واهی، كتك‌كاری می‌كردند. نماز خواندن در آسایشگاه، مقابل چشم عراقی‌ها جرم داشت؛ باید كنج خلوت پنجره‌ها نماز می‌خواندیم كه عراقی‌ها نبینند. سجود، ركوع و نیایش ممنوع بود. كسی حق نداشت دست‌هایش را به نشانه تسلیم در برابر خداوند بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلاً همه چی ممنوع بود.    شب بود. شعبان ناهیجی، از بچه‌های گردان "یارسول(ص) "، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفیق سامبكس شهید نبی‌پور داشت نماز می‌خواند. نماز شعبان یك جورهایی خیلی خاص بود، هول‌هولكی نبود. از ترس سربازان عراقی هیچ‌وقت خدا مخفی نماز نمی‌خواند، شده بود دائم‌التذكر. چپ و راست، عراقی‌ها می‌كوبیدند تو كله‌اش و تهدید می‌كردند: می‌كشیمت آخر. اگر ما این دست‌های تو را نشكستیم...    وقتی كه می‌ایستاد در مقابل خدا، حضور جسمانی‌اش را از دست می‌داد، جسمیت نداشت. لج‌بازی‌اش با عراقی‌ها به‌خاطر نمازش زبان ‌زد عام و خاص بود. نماز عشاء بود. وسط‌ های نماز، یك‌مرتبه یك سرباز پشت پنجره پیدایش شد، از آن سرباز‌های بی‌پدر‌ومادر. می‌گفتند، كارش تیر خلاص بوده، بی‌رحم و قسی‌القلب. انگار بچه هند جگرخوار، معشوقه قطامه خون‌خوار بوده. قیافه‌اش عجق‌وجق بود. چشم‌هایش یكی بالا می‌زد و یكی پایین. بگویی نگویی شكل گرازها بود؛ كله‌اش، قد بلندش. هیكلش عین گاومیش بود. نگاهش كه می‌كردی، همه وجودت از نفرت پر می‌شد، نامش فرهان بود.    فرهان وحشی از پشت پنجره فولادی، از پشت نرده‌ها داد كشید: مهلا! كسر شعبان! ایرانی نمازت را بشكن!    با عربی و فارسی دست ‌و ‌پا شكسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نكرد. فرهان همیشه خدا یك نبشی نیم‌ متری آهنی توی دستانش بود. وقتی با آن روی شانه بچه‌ها می‌زد، تا مدتی ردش می‌ماند. نبشی را تندتند كوبید به نرده و نعره كشید: نمازت را بشكن، انه ایرانی.  صدای برخورد نبشی با نرده و پنجره تا هفت آسایشگاه پیچیده بود. دو تا از بچه‌ها رفتند نزدیك شعبان و گفتند: تو رو خدا یك كاری كن شعبان. الآن وحشی‌ها را می‌ریزد این‌جا.  شعبان توجهی نكرد. اصلاً شعبان وجود نداشت، حضور نداشت كه بفهمد. با آن اطمینان قلبی و آن آرامشی كه در حقیقت از درونش بود، فرهان گنده بعثی را اصلاً نمی‌دید. من نزدیكش نشسته و نظاره‌گر این صلابت و ایمان بودم. هرچه فرهان فرمان داد نمازت را بشكن، داد زد، به نرده‌ها كوبید، تهدید كرد و فحاشی كرد، شعبان با همان ارادت قلبی‌اش، با اقتدار و آرامش نمازش را خواند. دعا و ذكر و نیایش كه تمام شد، نگاهی كرد. فرهان را دید. فرهان فریاد كه كشید تعال، شعبان انگشت روی سینه‌اش گذاشت و گفت:با من بودی؟    فرهان داد كشید: تعال! تعال لنا شعبان.    شعبان بلند شد، آرام و با اطمینان رفت و گفت: چی می‌گویی فرهان؟    فرهان اشاره كرد به دست‌های شعبان. هر دو دستش را چسبید و كشید. از آن‌ سوی پنجره، مچ دست‌ها را گرفت. آن‌قدر دست‌های شعبان را به نرده‌های فلزی فشار داد كه هر دو دست شعبان شكست. هیچ‌كس حق اعتراض نداشت. حرف می‌زدی، همه را می‌كشیدند و می‌بردند كتك‌خوری. بعد یك تكه طناب از جیبش درآورد. دست‌های شعبان را كه از مچ ترك برداشته و شكسته بود، پشت نرده‌ها بست و رفت. فرهان، دست‌های شعبان ناهیجی را به‌خاطر این‌كه نمازش را نشكست، شكست.    دوباره برگشتند. با چند سرباز دیگر.    بعد دست‌های شكسته را پشت پنجره آهنی محكم با سیم به نرده‌ها بستند. شعبان تا صبح با دست‌های شكسته، سر پا پشت نرده‌ها، رنجور و دردمند، مقاومت كرد؛ اما فرمان شیطان را اطاعت نكرد. آن شب خواب به چشممان نرفت. شعبان همان‌طور با دست شكسته تا صبح ایستاد و یك كلمه هم آخ نگفت. ناله نكرد، زاری نكرد، اشك نریخت. آن‌قدر ساكت و آرام بود كه شك می‌انداخت توی دل بچه‌ها، كه مگر می‌شود دست آدم را بشكنند، به نرده‌ها ببندند، سر پا تا صبح بایستد و یك ذره ناله و زاری نكند؟    فردا صبح، فرهان و چند سرباز برگشتند. دست‌های شعبان را باز كردند و رفتند. بچه‌ها دست‌های شكسته شعبان را بستند. نیم ساعت بعد، شعبان ایستاد به نماز. داشت نماز می‌خواند كه فرهان برگشت. لج كرده بود. وقتی این صحنه را دید، صلابت شعبان را دید، تند راهش را كشید و رفت.  فرهان چند دقیقه بعد با هفت سرباز برگشت. دستور داد كه با همان وضع، دست‌هایش را ببندند. یك‌بار دیگر شعبان ناهیجی را بردند پشت پنجره و دست‌های شكسته‌اش را بستند. با دست بسته و شكسته حسابی كتكش زدند. با كابل، باتوم و پوتین به پهلوهایش كوبیدند. وقتی از فرط مشت و لگد زدن به بدن او خسته شدند، دست‌هایش را باز كردند. او را روی زمین كشیدند و با مشت، لگد، و پوتین به سرش كوبیدند. او را به سمت استخر فاضلاب، همان استخر گنداب توالت بردند و با همان حال، با دست شكسته و بسته پرتش كردند توی فاضلاب.  آن تازیانه‌ها، تازیانه‌های سلوك بود و شعبان را از هر مرحله به مرحله دیگری رهنمون می‌ساخت. هر مرحله‌اش سخت‌تر و طاقت‌فرساتر از قبل بود. همیشه و برای همه بچه‌های آرمانی، بسیجی و ارزشی این‌گونه است. هربار كه از یك آزمون سخت می‌گذرند، باز فردایی دیگر و آزمونی سخت‌تر وجود دارد. ما با این آزمون‌ها استوارتر و آرمانی‌تر می‌شدیم، خدایی‌تر می‌شدیم و هرچه بیش‌تر رنج می‌كشیدیم، عاشق‌تر می‌شدیم.  





برچسب ها :
نماز ,  حضور قلب ,  خدا ,  دستان شعبان ک نمازش را نشکست ,  شکستند ,  شعبان ,  ناهیجی , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

همان‌طور که در مباهله همه‌ی ایمان در مقابل کفر قرار گرفت، امروز، همه‌ی ایمان در نظام جمهوری اسلامی در مقابل کفر قرار گرفته است؛ و همان‌طور که معنویّت و صفا و اقتدار معنوی پیغمبر اکرم و خانواده‌اش توانست دشمن را از میدان خارج کند، به فضل الهی و به حول‌وقوّه‌ی الهی ملّت ایران با اقتدار خود و با معنویّت خود دشمن را از میدان خارج خواهد کرد.

  « سخنرانی حضرت آقا در دیدار با فرماندهان نیروی دریایی سپاه و خانوادههایشان94/7/15 »

مباهله، روز برتری اسلام+ پوستر

24 ذی الحجه، روز مباهله

مبارک...

*یازهرا*




برچسب ها :
مباهله ,  اسلام ,  24 ذی الحجه , 

موضوع :
اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

زنی که با دو فرزندش به شهادت رسید

سلطنت علی‌خانی سومین شهید زن ارتش (نیروی زمینی) است. او در اوج بمباران شهرهای مرزی، کرمانشاه را ترک نکرد و سرانجام نیز در یکی از بمباران‌های هوایی به همراه دو فرزند و مادر همسرش به شهادت رسید. 

سید عباس حسینی همسر شهید علی‌خانی پس از گذشت سال‌ها هنوز وقتی درباره همسر شهیدش صحبت می‌کند، تألم و تأثر در سخنانش موج می‌زند.

وی به مهرخانه می‌گوید: همسرم اهل قصر شیرین بود و من اهل کرمانشاه. سال 1350 ازدواج کردیم. نسبت فامیلی دوری باهم داشتیم. روزگار بر وفق مرادمان بود تا این‌که جنگ آغاز شد و ما هم مانند بسیاری از خانواده‌ها درگیر جنگ شدیم.


 

آخرین دیدار با همسر و مادر و فرزندان 

حسینی با یادآوری خاطره آن روزها بیان می‌کند: اسفندماه سال 66 بود. آن روزها من مسئول خدمات بیمارستان معتضدی بودم و سلطنت نیز کارمند بیمارستان 520 بود. ما در بیمارستان به زخمی‌ها خدمات ارائه می‌دادیم و او نیز مجروحان را مداوا می‌کرد. روز 26 اسفند همان سال درحالی‌که روزهای آخر زمستان را سپری می‌کردیم، هواپیماهای عراقی شروع به بمباران شهر کردند. 

وی ادامه می‌دهد: ما به پناهگاه بیمارستان رفتیم. همسر و دو فرزندم حسام‌الدین و مریم السادات و نیز مادرم (ملک خانم ناصری) نیز به پناهگاه پارک شیرین رفته بودند. آن روز، پناهگاه توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد و هر چهار نفر آن‌ها به شهادت رسیدند.

اگر 20 قطره اشک بریزم 19 قطره برای سلطنت است

همسر شهید علی‌خانی درحالی‌که تأثر در سخنانش موج می‌زند، می‌گوید: همسرم یکی از فعال‌ترین اعضای بیمارستان 520 ارتش کرمانشاه بود که بارها از سوی مسئولان خود تقدیر شده بود. خصوصیات اخلاقی او هنوز زبان‌زد اطرافیان است. او یکی از بهترین نیروهای بیمارستان بود و هر جا بین دو نفر کدورتی پیش می‌آمد، سعی می‌کرد آن را حل‌وفصل کند. هنوز هم اگر 20 قطره اشک بریزم، 19 تایش برای سلطنت است...

شادی ارواح مطهر شهدا...*صلوات*

خدا کند ک روزی لایق شهادت شوم...

*یازهرا*

منبع: سایت زنان شهید


 



برچسب ها :
شهدا ,  شهید زن ,  زنی ک با دو فرزندش شهید شد ,  عشق ماندگار ,  عشق به همسر شهیده اش , 

موضوع :
خاطرات ,  اعتقادی ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 

امام زمان (عج)می‌فرمایند:


فلانی تو هم مثل این پیرمرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم و از کنارش می‌گذرند...


ادامه مطلب را حتما مطالعه فرمایید...

*یا زهرا*






برچسب ها :
ملاقات با امام زمان(عج) ,  وفداری به عهد ,  خوش قولی , 

موضوع :
تربیتی ,  خاطرات ,  اخلاقی ,  حکایت ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

دیدار امام خامنه ای(حفظه الله) با مادر سه شهید (حسن، علی، رضا مظفر)


حضرت آیت الله خامنه ای فرمودند:

امروز روز تولید علم و خدمتگذاری به مردم است به فرزندانتان بگوئید درس بخوانند و خدمتگذار مردم باشند زیرا امروز جنگ فرهنگی و اعتقادی است...

*یازهرا*


منبع:www.bajanezamiandaryadel.blogsky.com/




برچسب ها :
دیدار ,  امام خامنه ای (حفظه الله) ,  با خانواده شهدای مظفر ,  وظیفه امروز ,  فرهنگی و اعتقادی , 

موضوع :
احادیث و سخنان بزرگان ,  تاریخی-فرهنگی ,  شهدا ,  اعتقادی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی حضرت علی(ع) نزد اصحاب خود فرمودند:من دلم به حال ابوذر غفاری می سوزد، خدا رحمتش کند.

اصحاب پرسیدند: چرا؟

مولا فرمودند: آن شبی که به دستور عثمان، ماموران جهت بیعت گرفتن برای عثمان به خانۀ او رفتند. چهار کیسه اشرفی به ابوذر دادند تا با عثمان بیعت کند. ابوذر خشمگین شد و به مامورین فرمود: شما دو تا به من توهین کردید:

اول آنکه فکر کردید من علی فروشم و آمدید مرا بخرید

دوم آنکه بی انصاف ها آیا ارزش علی چهار کیسه اشرفی است؟؟؟!!!

شما با این چهار کیسه اشرفی می خواهید من علی فروش شوم؟ تمام ثروتهای دنیا را جمع کنی با یک تار موی علی عوض نمی کنم. آنها را بیرون کرد و درب را محکم بست.

مولا گریه می کردند و می فرمودند:

بخدایی که جان علی در دست اوست قسم، آن شبی که ابوذر درب خانه را به روی سربازان عثمان محکم بست، سه شبانه روز بود او و خانواده اش هیچ نخورده بودند و از گرسنگی سنگ به شکم خود بسته بودند...

مواظب باشیم برای دو لقمه بیشتر علی فروشی نکنیم...




موضوع :
اخلاقی ,  حکایت ,  اعتقادی ,  تاریخی-فرهنگی , 

مرصاد امسال عبرت دیگری برای ما دارد چراکه شرایط این روزهای کشورمان شباهت زیادی با دوره پس از قطعنامه 598 در سال 67 دارد.

پنجم مرداد هر سال یادآور عملیات غرورآفرین رزمندگان اسلام در برابر تهاجم گروهک تروریستی مجاهدین خلق می باشد که دو درس بزرگ برای همیشه دارد.

 یکی: اینکه در هیچ شرایطی نباید نسبت به کید دشمنان غافل شد و آنها را دست کم گرفت چراکه بدخواهان ملت ایران برای ضربه زدن به اسلام و انقلاب بدنبال شکار لحظه ها هستند و از هر فرصتی برای رسیدن به اهداف پلید خود استفاده خواهند کرد.

  دوم: اینکه فرهنگ «بصیرت و هوشیاری» وقتی با روحیه ایثار و شهادت مقرون شد برای دفع تهدید و مقابله با هر خصومتی کارساز و راهگشاست




برچسب ها :
عملیات ,  مرصاد ,  درسهای امروز مرصاد , 

موضوع :
تاریخی-فرهنگی , 

بنام خدای جانباز

بنام خدای نفسهای شیمیایی و ریه های از کار افتاده

بنام خدای اعصاب و روان، بنام خدای باقی الشهدا


جانباز بعد از مصاحبه شهید شد :  

تلخ ترین مصاحبه خبری

 جانبازی که بعد از گفت‌وگو با خبرنگار(کسایی زاده) شهید شد  

وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- کسایی زاده: این گفت‌وگو را در حالی می نویسم که هنوز چند ساعت از گفت‌وگوی من با جانباز رستمیان نگذشته است که همسر جانباز تماس گرفت و گفت جانباز شهید شد. این گفت‌وگو را در حالی می نویسم که اشکهایم برای مظلومیت جانبازان گمنام سالهاست جاری است و قلمم برای آنان به حرکت افتاده به امید روزی که ایثارگران گمنام ایران هم روزی دیده شوند. 

ید‌الله رستمیان رزمنده 43 ساله سرپل ذهاب است که در سن نوجوانی پدرش را در حمله هوایی دشمن از دست داد و فرزند شهید شد ولی وقتی بزرگ‌تر شد به جبهه رفت و امروز به دلیل تشدید عوارض موج انفجار و مصدومیت شیمیایی 500 روزی است که در بیمارستان پاستور نو تهران بستری است. اما افسوس که نه درصد جانبازی دارد تا بتوان قانوناً به او جانباز گفت و نه می‌تواند خاطراتش را بازگو کند. 

شاید اگر همسر جانباز نبود هیچ‌گاه نمی توانستیم یکی دیگر از قهرمانان وطن و گنجینه های هشت سال دفاع مقدس را پیدا کنیم. قرارمان ساعت 12 ظهر طبقه چهارم بیمارستان پاستور نو تهران بود. همسر جانباز به هر زحمتی بود توانست فرزندانش را خانه مادر بگذارد و 12 ساعت مسیر طولانی سرپل ذهاب تا تهران را طی کند تا زمان مصاحبه در کنار همسرش باشد. من تنها نبودم و برای دیدن این جانباز با دوستانم به دستبوسی رسیدیم. 

جانباز رستمیان و همسرش با دیدن ما خوشحال شدند و انگار روحیه تازه‌ای گرفتند چرا که سالها بود کسی به چشم جانباز و خانواده ایثارگر به آنها توجه نکرده بود. ید الله رستمیان به راحتی قادر به تکلم نبود و به دلیل شوک مغزی تنها همسرش را می شناخت و گاهی هم به سختی می‌توانست دوران جنگ را روایت کند. همسرش می گفت:  

ید‌الله آنقدر وضعیت بحرانی دارد که گاهی در خانه می گوید مگر نمی بینید آهنگران دارد نوحه می خواند چرا چادر بر سرتان نیست و بعد حمله می‌کند به بچه‌ها.... یکبار هم دخترم را جای بعثیها اشتباه گرفت و به طرفش حمله کرد. به خدا هنوز همسرم به این دنیا نیامده و در دوران جنگ سیر می‌کند. حتی وقتی یک قاشق روی ظرف می‌خورد تمام بشقاب غذا روی سقف بود. گفته‌های من را همسران جانبازان اعصاب و روان می‌فهمند و باور دارند. این است زندگی با یک جانباز اعصاب و روان ولی با این حال دخترانم دلشان برای بابا تنگ شده...




برچسب ها :
شهدا ,  شهادت ,  عشق ,  جانباز بدون درصد ,  محبت , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا ,  تاریخی-فرهنگی , 


تعداد صفحات : 5

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |