تبلیغات
شهید گمنام *** دررکاب مولا *** - مطالب بهمن 1394
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :



برچسب ها :
12بهمن ,  دهه فجر , 

آخرین دیدار

 

رقیه سرباز امام حسین (ع( بود. مگر نه این است که آن حضرت فرموده بودند: « من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده ام. »؟ دخترم مانند مولایش جانش را بر سر این عقیده گذاشت. مادر بهتر از هر کسی، حس و حال فرزندش را درمی یابد و من فهمیده بودم که رقیه زمینی نیست.

دخترها در سنین خاصی به فکر ازدواج و تشکیل خانواده می افتند. طبیعی بود که ما فکر کنیم باید کم کم مقدمات ازدواج او را فراهم کنیم. خواهر بزرگ ترش با او در این باره صحبت کرده بود تا نظرش را بداند.

پس از آن که مدتی در این باره با او حرف می زند، می بیند او در سکوت فقط گوش می دهد و بعد سرش را با اندوه تکان می دهد و می گوید:

 من اصلاً به ازدواج فکر نکرده و نمی کنم. هدفم چیز دیگریست.

قسمت من در تشکیل خانواده نیست. من به تعالی روحی ام و بالا رفتن موقعیتم پیش خدا بیشتر علاقمندم تا ازدواج.

دختری با این روحیه چه طور می توانست ازدواج کند؛ راست گفته بود روزی او در این دنیا نبود.

آخرین روز من و او روزه بودیم. داشتم برای افطار آش می پختم. ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که دیدم می خواهد برود. به او گفتم: برای افطار برگردد. چیزی نگفت. حالت عجیبی داشت. سکوت و آن حال او را که دیدم، ناگهان قلبم لرزید و دلم به شور افتاد. گفتم:اگر می توانی امشب را در خانه بمان.

نگاهش را از من گرفت و گفت:  ... امشب باید حتماً بروم.

و ... رفت؛ چه رفتنی که دیگر به خانه اش بازنگشت.

راوی: حوا بدری _ مادر رقیه

اللهم ارزقنا توفیق شهاده فی سبیلک

یازهرا






برچسب ها :
خاطرت شهیده رقیه محمودی اصل ,  شهدا ,  تعالی روح ,  خدا ,  ازدواج ,  رسیدن ب قرب الهی , 

خانمی به دفتر نهضت سوادآموزی تلفن کرد.

گفت: آقای قرائتی! پسرم مفقودالاثر شده و پسر دیگری ندارم تا به دفاع از اسلام بپردازد، اما

هر وقت به خیابون میرم و بدحجابی رو می بینم،

دلم خون میشه.

شما در تلویزیون بگویید:

اگر از قیامت می ترسید دل ما رو خون نکنید!

خدایا بحرمت خون شهدا نذار مدیون شهدا بشم بیش ازاین...

خدایا آبرو ندارم اگ رحمت و لطف و کرمت نباشه...

خدایا لایق نیستم تو لیاقتم بده...

یازهرا






برچسب ها :
خاطرات ,  مادر شهید ,  بدحجابی ,  حجاب ,  دلم را خون نکنی , 

هوالمحبوب



به رخت‌خوا‌ب‌ها تكیه داده بود.

دستش را روی زانویش كه توی سینه‌اش كشیده بود،‌ دراز كرده بود و دانه‌های تسبیحش تند تند روی هم می‌افتاد.

منتظر ماشین بود؛‌ دیر كرده بود.

مهدی دور و برش می‌پلكید .

همیشه با ابراهیم غریبی می‌كرد،‌ ولی آن روز بازیش گرفته بود.

ابراهیم هم اصلاً‌ محل نمی‌گذاشت.

همیشه وقتی می‌آمد مثل پروانه دور ما می‌چرخید،‌ ولی این‌بار انگار آمده بود كه برود.

خودش می‌گفت «روزی كه من مسئله‌ی محبت شما را با خودم حل كنم،‌ آن روز،‌ روز رفتن من است.»

عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بی‌عاطفه‌ای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»

صورتش را برگردانده بود و تكان نمی‌خورد.

برگشتم توی صورتش. از اشك خیس شده بود.

بندهای پوتینش را که یك هوا گشادتر از پاش بود،‌با حوصله بست.

مهدی را روی دستش نشاند و همین‌طور كه از پله‌ها پایین می‌رفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپل‌تر می‌شی. فكر نمی‌كنی مادرت چه‌طور می‌خواد بزرگت كنه؟» و سفت بوسیدش.

چند دقیقه‌ای می‌شد كه رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود.

دویدم طرف در كه صدای ماشین سر جا میخ‌كوبم كرد. نمی‌خواستم باور كنم.

بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اون‌قدر نماز می‌خونم و دعا می‌كنم كه دوباره برگردی.»

یازهرا


 عاشقانه های همسران شهدا

به روایت همسر شهید حاج محمدابراهیم همت





برچسب ها :
شهدا ,  شهید همت ,  خاطرات , 

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سالها منتظر روی برادر بودم

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

اینهمه راه بیایم ،تو نیایی سخت است

یوسفم رفته واز آمدنش بی خبرم

سالها میشود واز پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته وبا قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور ربرم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال وپرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود وبه پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت ... .

من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه وبازار کجا؟

بنویسید که محبین  همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سالها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود،خدایا شکرت

هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آنقدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

اوکجا شمر کجا پیکر بی سر کجا؟ ...

.بنویسید سری بر سر نی جا میکرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد...



سالروز وفات شهادت گونه، بی بی حضرت معصومه(س) بر برادر گرامیشان

آقا علی بن موسی الرضا(ع) و امام زمان(عج) و نایب برحقش امام خامنه ای(حفظه الله)

و بر محبان بی بی تسلیت...

اللهم عجل لولیک الفرج

یازهرا






برچسب ها :
وفات شهادت گونه ,  حضرت معصومه(س) ,  تسلیت ,