هوالمعشوق

پسرم علی کوچک بود که برات در زندانهای بعثی اسیر شد. انتظار بسرعت مرا از پا درآورد. بارها به هلال احمر سر زدم اما بی فایده بود. سالها گذشت و من در تکاپوی یافتن برات تلاش می کردم. بالاخره 10 سال انتظار پایان گرفت.

او را دیدم، همانند درمانده ای که پناهگاهی بدست آورده، نگاه مصیبت دیده ام را بصورتش دوختم. بی اختیار گفتم:

« برات! من خیییلیییییی خسته ام.» برات دستش را دراز کرد و اشک چشمانم را پاک کرد. چشمان او هم پر از اشک شد...

براثر شکنجه های زیاد، ضعیف و بی رمق شده بود. معده اش خراب بود و سوء تغذیه داشت. شب ها از شدت درد نمی خوابید. یک سال و نیم بعد از آمدن برات، خداوند به ما دو دختر دوقلو، مینا و مریم، را داد که با امدنشان شادی هم به زندگیمان آمد تا شاید برات دردهایش را بهتر تحمل کند. در کنارش احساس می کردم در دنیا چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد. آن روز برات با همه دردهایی که داشت به بچه ها می گفت: می خواهیم برویم گردش. گفتم: حالت خوب نیست، احتیاجی نیست به گردش برویم.

گفت: شادی و هیجان بچه ها را نمی بینی؟ نمی خواهم ناراحت شوند.به گردش رفتیم. برات همانطور که با بوته های کنار فرش بازی میکرد. گفت:

« می دونی معصومه! از وقتی که ترا دیدم هیچوقت بخودم فکر نکردم، من سراپا مملوء از محبت و عشق تو هستم و تنها چیزی که معنی حیات به جسم مریضم می بخشد، فقط بودن در کنار توست. تو تنها امید بزرگ زندگی منی، از شادی توست که منم شادم، از خوشبختی توست که قادر به تنفسم.»

چشمم بصورتش افتاد، چشم هایش حسابی زرد شده بود، اما رفت تا با بچه ها بازی کند... مینا و مریم روی دوش هایش بودند و دست علی را گرفته بودند. بچه ها را آرام زمین گذاشت و خودش روی زمین دراز کشید.

دستم را گرفت و فشرد.

عرق روی پیشانی اش نشسته بود...

برات باز هم رفت. روی دستان خسته ام جان داد...


برگرفته از کتاب: باز هم تنهایی، خاطرات همسر شهید براتعلی عباسپور

یازهرا






برچسب ها :
شهدا ,  خاطرات ,  براتعلی ,  عباسپور , 

موضوع :
خاطرات ,  شهدا ,