آخرین دیدار

 

رقیه سرباز امام حسین (ع( بود. مگر نه این است که آن حضرت فرموده بودند: « من برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده ام. »؟ دخترم مانند مولایش جانش را بر سر این عقیده گذاشت. مادر بهتر از هر کسی، حس و حال فرزندش را درمی یابد و من فهمیده بودم که رقیه زمینی نیست.

دخترها در سنین خاصی به فکر ازدواج و تشکیل خانواده می افتند. طبیعی بود که ما فکر کنیم باید کم کم مقدمات ازدواج او را فراهم کنیم. خواهر بزرگ ترش با او در این باره صحبت کرده بود تا نظرش را بداند.

پس از آن که مدتی در این باره با او حرف می زند، می بیند او در سکوت فقط گوش می دهد و بعد سرش را با اندوه تکان می دهد و می گوید:

 من اصلاً به ازدواج فکر نکرده و نمی کنم. هدفم چیز دیگریست.

قسمت من در تشکیل خانواده نیست. من به تعالی روحی ام و بالا رفتن موقعیتم پیش خدا بیشتر علاقمندم تا ازدواج.

دختری با این روحیه چه طور می توانست ازدواج کند؛ راست گفته بود روزی او در این دنیا نبود.

آخرین روز من و او روزه بودیم. داشتم برای افطار آش می پختم. ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که دیدم می خواهد برود. به او گفتم: برای افطار برگردد. چیزی نگفت. حالت عجیبی داشت. سکوت و آن حال او را که دیدم، ناگهان قلبم لرزید و دلم به شور افتاد. گفتم:اگر می توانی امشب را در خانه بمان.

نگاهش را از من گرفت و گفت:  ... امشب باید حتماً بروم.

و ... رفت؛ چه رفتنی که دیگر به خانه اش بازنگشت.

راوی: حوا بدری _ مادر رقیه

اللهم ارزقنا توفیق شهاده فی سبیلک

یازهرا






برچسب ها :
خاطرت شهیده رقیه محمودی اصل ,  شهدا ,  تعالی روح ,  خدا ,  ازدواج ,  رسیدن ب قرب الهی ,